دستهای دختر بر روی کاغذ حرکت می کردند. پاها روی هم افتاده، موها کوتاه، پستانهای گرد و سفید او از زیر حریر نازک پیراهنش نمایان، شورت سفیدش پیدا؛ نور چراغ مطالعه صورت گرد او را در تاریکی اتاق به نمایش می گذاشت؛ و او همچنان می نوشت.
- شهرزاد قصه های من، زمان آن فرا رسیده که به واقعیت بپیوندی. در این مدت پری قصه های من بودی. پری تمام قصه های من. شهرزاد من! بیا. از دل قصه های من بیرون بیا. پا به دنیای واقعی من بگذار. می خواهم ببینمت، شهرزاد من!
- من به تو حق می دهم که بخواهی من را ببینی. دیر زمانیست که تو قصه می نویسی و من در قصه هایت حضور دارم. اکنون زمان آن فرا رسیده که با واقعیت شهرزاد رو به رو گردی. اما چند چیز را بدان، قبل از آنکه به واقعیت شهرازد پی ببری:
شهرزاد هرگز به تو دروغ نگفته. شهرزاد در قالب پری بر تو ظاهر نگشته. آنچه که تو از شهرزاد در قصه هایت برای خود ساخته ای، ساخته ذهن تو بوده. شهرزاد فقط شهرزاد بوده وبس.
شهرزاد باز هم برای تو خواهد ماند، اگر تو، او را همانگونه که هست، بپذیری. اگر واقعیت شهرزاد را بپذیری، برای تو خواهد ماند؛ وگرنه، شهرزادی خیالی و پری قصه های تو خواهد ماند؛ به قصه ها خواهد پیوست؛ دیگر وجود نخواهد داشت؛ تنها سایه خیال او برای تو خواهد ماند.
دختر، گیج و خمار، نامه شهرزاد را بر روی سینه اش گذارد و به خواب فرو رفت.
در آستانه غاری تاریک ایستاده بود. خفاشی به سمت او پرواز کرد. سرش را عقب کشاند و دستش را حفاظ چشمانش کرد.
وارد غار شد. رطوبت غار را بر پوستش حس می کرد. کورمال کورمال به جلو می رفت. صدای چک چک قطره های آب به گوش می رسید. به او گفته بودند در انتهای غار چشمه ای قرار دارد که پری قصه های او آنجاست. انعکاس صدای او در غار پیچید:
- پری، پری، پری، َری، ری، ری، ری. پری زیبای من، پری زیبای من، ری زیبای من، زیبای من، بای من، من، من، َن.
- بیا، یا، یا، آ، من اینجا هستم. من اینجا هستم، اینجا هستم، جا هستم، هستم، تم، تم، َم.
ترس تمام تن او را لرزاند. صدا برای او غریب بود. البته او هرگز صدای پری را نشنیده بود، اما هیچگاه تصور نمی کرد صدای او اینقدر خشن باشد. پری را همیشه در حال نواختن نی لبک چوبینش تصور کرده بود.
از پشت یکی از دیواره های غار نوری به چشمش خورد. آرام و با ترس به سمت نور رفت. چشمه را دید، او آنجا نشسته بود. رو به نور، پشت به او. با ترس او را صدا زد:
- پـــَــــــــــــــــ، ری، ری، ری، ری.
پری برگشت. تن دختر لرزید. پری عظیم الجثه بود، پری سیاه بود، پری، پری نبود! انگار دیو بود. پری به سمت او رفت. دختر جیغی کشید و از هوش رفت.
از خواب پرید. تمام تنش می لرزید. دلهره داشت. چرا پری قصه هایش را دیوی سیاه دیده بود؟ ای کاش او را پری تصور نکرده بود. ای کاش با شهرزاد قرار نگذاشته بود. ای کاش تصمیم نمی گرفت او را ببیند. ای کاش او را در قصه هایش نگه می داشت. اگر شهرزاد زشت باشد چه؟ ولی سرشت شهرزاد پاک است، زیباست. دلشوره داشت. روحش می خواست پوست تنش را بشکافد تا از رنج استرس رها گردد.
ساعت پنج صبح بود. تا ده، پنج ساعت باقی بود. وقتی استرس داشت زود از خواب می پرید. نمی دانست این ساعتهای پر رنج و عذاب را چگونه به پایان برساند. ای کاش شهرزاد می توانست زودتر بیاید. حلزون زمان آرام می خزید؛ موهای دختر در چنگ پنجه های او اسیر، فضا بوی مرگ و ایستایی می داد.
زنگ در به صدا در آمد. صدای گامهای سنگین او از راه پله به گوش می رسید. شهرزاد را همیشه زنی چاق تصور می کرد، با پوست سفید و پستانهائی درشت.
سایه او از پشت در نمایان شد. قلب دختر از سینه داشت می زد بیرون. نگاه او به سایه غریب بود. در باز شد.
- سلام.
دختر، با دهانی باز، در جا خشکش زده بود. دستهایش می لرزیدند. آرام بر روی تخت افتاد. دندانهایش به هم می خوردند و بغض راه گلویش را بسته بود. صدایش در گلو خفه شد. قطرات اشک آرام از گوشه چشمانش جاری شدند؛ شهرزاد قصه های او یک مرد بود.