مگه من گفتم موضوع گی ها را داغ کنید؟

31 07 2008

 

دیروز من برای اولین بار اخبار گی نیوز را خواندم و خبرها برای من خیلی جالب بودند. بعد یکدفعه تصمیم گرفتم لینک خبرها را بگذارم توی بالاترین. قوانین بالاترین را هم قبلا خوانده ام ولی همه آنها را به خاطر ندارم.

خلاصه کلام اینکه من شروع کردم به گذاشتن لینک حدود 17-18 خبری که خوانده بودم در بالاترین.

وقتی خواستم از بالاترین خارج شوم یکدفعه دیدم که در قسمت موضوعات داغ نوشته شده بحث گی ها در بالاترین داغ شده.

با خودم گفتم چه جالب. یعنی کی اومده توی بالاترین راجع به گی ها لینک گذاشته که داغ شده؟!

وقتی وارد لینک مربوطه شدم در کمال تعجب دیدم که موضوع مربوط به لینکهائی می شه که من گذاشته ام. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم!!!

خلاصه خبر را به گی ها دادم. ولی بعد دیدم یکدفعه لینک حذف شده و همه اعتراض کرده اند که من حق نداشته ام به یک سایت بیشتر از دو لینک در یک روز بدهم و حق من نبوده که موضوعاتم داغ شوند.

از طرف دیگه گی ها اعتراض کرده اند که با این کار وجهه آنها را خراب کرده ام.

اولاً که من اصلاً خبر نداشتم یک موضوع چطوری توی بالاترین داغ می شه که بخواهم 18 تا لینک بگذارم تا موضوع گی ها را داغ کنم.

دوم اینکه اونی که این موضوع را داغ کرده می خواست حواسش را از همان اول جمع کنه و نیاد موضوعی را داغ کنه، بعد بفهمه اشتباه شده.

سوم اینکه آبروی گی ها به همین یک قانون شکنی ناآگاهانه من بند بوده که حالا از بین رفته؟

چهارم اینکه اونهائی که از این موضوع سوء استفاده کرده اند و به گی ها تهمت زده اند مشکلشون چیز دیگریست. اینها اگر خدائی وجود داشته باشه و بیاد بگه همجنسگرائی نرماله، دهن خدا را با دست و پاهاش می بندند و چالش می کنند تا گور به گور بشه و کسی خلاف اعتقادات متعصبانه آنها حرفی نزنه.

و پنجم اینکه باز هم می گم، خودتون بریدید و دوختید، بعد هم دیدید اشتباه دوختید، شکافتیدش. مگه من گفتم بیایید موضوع گی ها را داغ کنید؟

 





Snapshot 3

31 07 2008

 

ارتباط

 

یک نیمکت خالی توی میدون نقش جهان پیدا کردم و نشستم. مدتی گذشت و یک خانواده آمدند فرشی در کنار نیمکت سنگی من پهن کرده و در جوار من نشستند. دختر خانواده آمد کنار من روی نیمکت نشست. اندکی بعد مادر دختر هم آمد و بین من و دخترش نشست.

مدتی گذشت و من غرق در تماشای مردم بودم که متوجه شدم دختر خانواده هرازگاهی به من نگاه می کند. جرأت نداشتم برگردم نگاهش کنم. یکی دو بار سریع نگاه گذرائی به دختر انداختم اما باز هم قیافه اش در ذهنم نقش نبست.

زمان گذشت. ناگهان دختر به مادرش گفت مامان من دلم برای شیما خیلی تنگ شده. مادر دختر با حرص گفت:

- شیما دیگه کیه؟

دختر گفت:

 - شیما دیگه. همون دوستم که ….

دوزاری من کامل افتاد و فهمیدم که طرف داره به من چراغ سبز نشون می ده. تعجب کرده بودم که از کجا فهمیده به من می تونه چراغ سبز نشون بده؟!

زمان گذشت و همچنان بین من و او سکوت برقرار بود. سرانجام من از جا برخاستم و همزمان با این کار نگاهی به دختر انداختم. با چشمهائی گرد شده از تعجب نگاهم می کرد. انتظار نداشت به این زودی او را ترک کنم. اما من نمی توانستم همینطور بنشینم تا رشته کلام را به دست بگیرد. جلوی خانواده اش هم صلاح نمی دیدم که آغازگر مکالمه باشم؛ و من رفتم.

یک ساعت بعد باز برگشتم. به فاصله چندمتری خانواده کنار حوض نشستم. دختر من را دید و به تلافی بی توجهی ای که به او کرده بودم پشتش را به من کرد و نشست. نمی دونم چرا همه از آدم طلبکارند.

 





شهرزاد

30 07 2008

 

دستهای دختر بر روی کاغذ حرکت می کردند. پاها روی هم افتاده، موها کوتاه، پستانهای گرد و سفید او از زیر حریر نازک پیراهنش نمایان، شورت سفیدش پیدا؛ نور چراغ مطالعه صورت گرد او را در تاریکی اتاق به نمایش می گذاشت؛ و او همچنان می نوشت.

- شهرزاد قصه های من، زمان آن فرا رسیده که به واقعیت بپیوندی. در این مدت پری قصه های من بودی. پری تمام قصه های من. شهرزاد من! بیا. از دل قصه های من بیرون بیا. پا به دنیای واقعی من بگذار. می خواهم ببینمت، شهرزاد من!

- من به تو حق می دهم که بخواهی من را ببینی. دیر زمانیست که تو قصه می نویسی و من در قصه هایت حضور دارم. اکنون زمان آن فرا رسیده که با واقعیت شهرزاد رو به رو گردی. اما چند چیز را بدان، قبل از آنکه به واقعیت شهرازد پی ببری:

شهرزاد هرگز به تو دروغ نگفته. شهرزاد در قالب پری بر تو ظاهر نگشته. آنچه که تو از شهرزاد در قصه هایت برای خود ساخته ای، ساخته ذهن تو بوده. شهرزاد فقط شهرزاد بوده وبس.

 شهرزاد باز هم برای تو خواهد ماند، اگر تو، او را همانگونه که هست، بپذیری. اگر واقعیت شهرزاد را بپذیری، برای تو خواهد ماند؛ وگرنه، شهرزادی خیالی و پری قصه های تو خواهد ماند؛ به قصه ها خواهد پیوست؛ دیگر وجود نخواهد داشت؛ تنها سایه خیال او برای تو خواهد ماند.

دختر، گیج و خمار، نامه شهرزاد را بر روی سینه اش گذارد و به خواب فرو رفت.

در آستانه غاری تاریک ایستاده بود. خفاشی به سمت او پرواز کرد. سرش را عقب کشاند و دستش را حفاظ چشمانش کرد.

وارد غار شد. رطوبت غار را بر پوستش حس می کرد. کورمال کورمال به جلو می رفت. صدای چک چک قطره های آب به گوش می رسید. به او گفته بودند در انتهای غار چشمه ای قرار دارد که پری قصه های او آنجاست. انعکاس صدای او در غار پیچید:

-         پری، پری، پری، َری، ری، ری، ری. پری زیبای من، پری زیبای من، ری زیبای من، زیبای من، بای من، من، من، َن.

-         بیا، یا، یا، آ، من اینجا هستم. من اینجا هستم، اینجا هستم، جا هستم، هستم، تم، تم، َم.

ترس تمام تن او را لرزاند. صدا برای او غریب بود. البته او هرگز صدای پری را نشنیده بود، اما هیچگاه تصور نمی کرد صدای او اینقدر خشن باشد. پری را همیشه در حال نواختن نی لبک چوبینش تصور کرده بود.

از پشت یکی از دیواره های غار نوری به چشمش خورد. آرام و با ترس به سمت نور رفت. چشمه را دید، او آنجا نشسته بود. رو به نور، پشت به او. با ترس او را صدا زد:

-         پـــَــــــــــــــــ، ری، ری، ری، ری.

پری برگشت. تن دختر لرزید. پری عظیم الجثه بود، پری سیاه بود، پری، پری نبود! انگار دیو بود. پری به سمت او رفت. دختر جیغی کشید و از هوش رفت.

از خواب پرید. تمام تنش می لرزید. دلهره داشت. چرا پری قصه هایش را دیوی سیاه دیده بود؟ ای کاش او را پری تصور نکرده بود. ای کاش با شهرزاد قرار نگذاشته بود. ای کاش تصمیم نمی گرفت او را ببیند. ای کاش او را در قصه هایش نگه می داشت. اگر شهرزاد زشت باشد چه؟ ولی سرشت شهرزاد پاک است، زیباست. دلشوره داشت. روحش می خواست پوست تنش را بشکافد تا از رنج استرس رها گردد.

ساعت پنج صبح بود. تا ده، پنج ساعت باقی بود. وقتی استرس داشت زود از خواب می پرید. نمی دانست این ساعتهای پر رنج و عذاب را چگونه به پایان برساند. ای کاش شهرزاد می توانست زودتر بیاید. حلزون زمان آرام می خزید؛ موهای دختر در چنگ پنجه های او اسیر، فضا بوی مرگ و ایستایی می داد.

زنگ در به صدا در آمد. صدای گامهای سنگین او از راه پله به گوش می رسید. شهرزاد را همیشه زنی چاق تصور می کرد، با پوست سفید و پستانهائی درشت.

سایه او از پشت در نمایان شد. قلب دختر از سینه داشت می زد بیرون. نگاه او به سایه غریب بود. در باز شد.

-         سلام.

دختر، با دهانی باز، در جا خشکش زده بود. دستهایش می لرزیدند. آرام بر روی تخت افتاد. دندانهایش به هم می خوردند و بغض راه گلویش را بسته بود. صدایش در گلو خفه شد. قطرات اشک آرام از گوشه چشمانش جاری شدند؛ شهرزاد قصه های او یک مرد بود.

 





جنسیت و جامعه

28 07 2008

 

 

 

 

 

 

زیــــــــــــــــــر نــــــــــــــــظر:

 

جهـــــــــــــــانگیر شیـــــــــــــــــرازی

 

آدرس ایمیل مجله جهت اشتراک:

 JenseyatvaJameh@talktalk.net

 

 

آدرس وبلاگ مجله جهت بازدید:

http://jenseyatvajameh.wordpress.com

 

       تارهای جنسیت(سکسوالیته)، و مختصات آن همچون سکس، عشق و…، به صورتی فشرده و به شکلی پیچیده در ضمیر آدمیان تنیده شده اند. سکس از چنان قدرتی برخوردار است که ما را به تقسیم خصوصی ترین و لذت بخش ترین حالات، تمایلات و عواطف درونی خود با دیگری، حتی هنگامی که وجه مشترکی در میان نیست، می کشاند. مسلماً علائق و افکار مشترک، منافع مشترک، و امثالهم در معاشرت ما با دیگران دخیلند، اما هیچکدام به تنهایی یا به صورت جمعی اسباب آن نزدیکی ای که سکس بین دو انسان ایجاد می کند، را فراهم نمی کنند.

جنسیت و سکس بشر موضوعی بغرنج و پر پیچ و خم است که دهلیزهای امیدها، شوقها، سرخوشیها و احساسات لطیف و نازک آدمی را در می نوردد و گاهی هم اسباب ترسها، ناامیدیها و درد و رنجهای  بشری می شود.

جنسیت از یک زیربنای بیولوژیکی برخوردار است که اغلب از نظرها پنهان مانده و تنها بخش مربوط به تولید مثل آن برجسته می شود. شناسایی هورمونهای مؤثر در سکس، تولید قرص ویاگرا، رشد دانش سکسولوژی و سکس درمانی (تراپی) حرفه ای، دستیابی به روشهای جدید لقاح و…، همه و همه، سکس را از صرف عمل برای تولید مثل دور کرده و بر بعد جنسیت به عنوان منبع و نیرویی برای لذت، آرامش، درآمیختن با دیگری و احساس کمال، افزوده است.

جنسیت و سکس در موسیقی، مجسمه سازی، ادبیات، نقاشی، ضرب المثلها و جوکهایی که تعریف می کنیم، در ناسزاگوییهای ما، لباسی که می پوشیم، حالات و رفتار ما و…. خود را بروز می دهد. سکس در کمیت و کیفیت اعتماد به نفس، احساس شادی، سرزندگی و آرامش انسانها نقش عمده ای دارد. حکومتها در تنظیم روابط جنسی انسانها دخالت می کنند و این دخالت در طول تاریخ به نفع مردان بوده است. ارزشی که جامعه به سکس و جنسیت می دهد هم، توسط صاحبان قدرت تعریف و حد و مرز آن مشخص گردیده است. تسلط مردان بر زنان در خانواده، نابرابریهای حقوقی زن و مرد در محل کار، ارزش و اعتباری که قانون و ذهنیت جامعه به رأی و نظر مردان می دهد، نفی حقوق اقلیتهای جنسی و…، همه و همه، به سکس و جنسیت ابعاد سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، حقوقی و اجتماعی می دهند.

یکی از تفاوتهای میان جنسیت انسان و حیوان شاید همانا سکس برای لذت و سکس به منظور تولید مثل باشد. فاصله بین هویت فرد به عنوان انسانی متفکر، شهروند و متمدن با هویت، تمایلات و آرزوهای جنسی او که «کمتر عاقلانه» به نظر آمده و از قواعد خاص خود پیروی می کنند، از دیگر ویژگهای مختص انسانهاست.

در جهان حیوانات، ممکن است حیوان نری قوه جنسی خود را از دست بدهد، یا با حیوان نر دیگری و بلافاصله یا مدتی بعد با حیوان ماده ای جفت گیری کند، اما هیچکدام از اینها، اسباب محاکمه یا به حاشیه رانده شدن آن حیوان نمی گردد. تجاوز به زنان، حتی گاهی در زندگی زناشویی، فقط در بین انسانها دیده می شود؛ زنان و مردانی که به هماغوشی با همجنس خود رو می آورند مورد لعن و نفرت قانون و متعصبان واقع می شوند؛ دختر خانواده را به «جرم» برقراری رابطه با «غریبه» سر می برند. همه این رفتارها حیوانی نیستند بلکه «انسانی» اند، در نتیجه، جنسیت، رفتار جنسی و سکس برای انسان دردسرساز است. به عبارت دیگر، در موضوع جنسیت، حیوانات اغلب انسانی تر از انسانها برخورد می کنند.

اخلاق جنسی ما از کجا نشأت می گیرد؟ مسئولیت آموزش علمی و صحیح جنسیت و سکس به عهده چه کسی است، خانواده، مدرسه، وسایل ارتباط جمعی، یا همه اینها؟ آیا صحبت والدین با کودکانشان درباره مسائل جنسی، تمایلات و فتیشهای خود والدین را برملا خواهد کرد؟ اگر مدارس این وظیفه را به عهده بگیرند آیا اخلاق جنسی، جنسیت و سکس مورد تأیید حکومتها را تبلیغ خواهند کرد یا بی طرفانه عمل می کنند؟ چرا در بررسی مشکلات بخش مسن جمعیت، بعد جنسی مشکلات آنها از یاد برده شده، یا در برنامه ریزی برای رشد کودکان، نوجوانان و جوانان، نیازمندیهای آموزشی آنان در امر جنسیت و امور جنسی فراموش می شود؛ چرا جای تولیدات اروتیکی، که بخشی از صنایع ادبی – هنری بسیاری از جوامع دیروز و امروز بشری است، در ادبیات امروز ما خالیست.

پرداختن به جنسیت و سکس کار آسانی نیست، بخصوص در جامعه ما که سرسپردگی به عنوان یکی از مؤلفه های فرهنگیمان محسوب شده و «ماتم درمانی» جمعی به عنوان راه حل تمام مشکلاتمان تجویز می گردد.

هدف از انتشار مجله پیش رو، جنسیت و جامعه، آن نیست که به همه سئوالات مربوط به جنسیت پاسخ داده شود، بلکه این مجله، در پی طرح سئوالات و در حد امکان، ارائه پاسخ و راه حلی برای هر یک از سئوالات مطرح شده است. تنها از طریق طرح مسئله و بحث و گفتگو حول آن است که حداقل خواهیم توانست نواقص و اشکالات را برملا کرده و با شناخت بیشتری با مسائل مربوط به جنسیت و ارتباطات جنسی خود و دیگر انسانها برخورد نماییم. این شاید کمکی شود برای تعدیل نابسامانیها و بی عدالتیهای ناشی از جنسیت در جامعه دیروز و امروز ما.

ذهنیت «اکثریت» که ممکن است بعضیها آنرا بهانه مخالفت با پرداختن به این گونه مسائل علم کنند منصفانه نیست، مگر آنکه هر کسی فرصت مساوی داشته باشد که نگرشها، سلایق، آرمانها و حتی ترسهای خود را بیان کند تا به قربانی منفعل ذهنیت اکثریت تبدیل نشود. رأی اکثریت در همه جا اعمال می شود اما آن اکثریتی اعتبار و مشروعیت دارد که حق بلند کردن صداها و بحثهای مخالف را سلب نکند.

مجله «جنسیت و جامعه» میدانی است برای بحث و گفتگو حول آزادی جنسی، ابعاد روانی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی دخیل در جنسیت و بررسی رفتارها، علائق، نقشها و خشونت جنسی و تأثیر هرکدام در زندگی فردی و اجتماعی. محرومیتهای جنسی و تأثیرآن بر رشد فردی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نیز از دیگر موضوعاتی است که در مجله به آن پرداخته خواهد شد.

برای موفقیت در این کار، «جنسیت و جامعه» به کمک و همکاری علاقمندان به اینگونه مباحث نیازمند بوده، تقاضا می کند که مقالات، گزارشات، اشعار، داستانها، ترجمه ها، تحقیقات و نتیجه مطالعات خود را برای انتشار در مجله ارسال و به ادامه انتشار آن کمک نمایند.

«جنسیت و جامعه» به صورت گاهنامه  منتشر خواهد شد. این اولین شماره مجله است و بدون شک نواقص و اشکالاتی دارد، بخصوص که با نیروی نسبتاً محدودی تهیه و منتشر شده است. جنسیت و جامعه از آن شماست و برای ادامه انتشار، بهبود کیفی، توزیع و معرفی به کمک و یاری شما خوانندگان نیازمند است.

 





کارگاه آموزشی دانش نوین جنسی

27 07 2008

 

لینک منبع:

http://www.novin-jensi.com/daily/1387/05/06/kargah/

 

به همت مجله ارتباط موفق قراره- به حول و قوه الهی – یک دوره کارگاه آموزشی دانش نوین جنسی برگزار بشه. این رو آقای نغمه گو به نمایندگی از آقای اسلامی تماس گرفت و گفت. مجله ارتباط موفق همونطور که تو شناسنامه اش می بینید به صاحب امتیازی موسسه مطبوعاتی اشراق جامعه و به مدیر مسئولی و سردبیری بهروز و شهرام اسلامی منتشر میشه که اگه یادتون باشه تو شماره اول و دومش دوتا مقاله از دانش نوین جنسی درج کردند که به دلایلی بعداً این روند متوقف شد. عنوان این دوتا مصاحبه و مقاله این بود: ۱/ دانش نوین جنسی در جامعه ما متولی ندارد که آقای دوستی زحمت مصاحبه رو کشیدند و ۲/ آیا اسلام با دانش نوین جنسی در تعارض است؟ که این دومی اصل مقاله اش داخل سایت قرار داره.

 البته همچنان گاه گاهی تماسی بین ما برقرار بود تا سال پیش که آقای اسلامی وعده برگزاری یک دوره کارگاه آموزشی دانش نوین جنسی را از ما گرفت که طبق معمول از طرف بنده “قبلت” برجا بود برای اردیبهشت امسال که به تاخیر افتاد تا الان که مردادماه است. درهرصورت جلسه اول قراره شنبه هفته آینده که فکر کنم میشه ۱۲ مردادماه ۸۷ تو مکان تعیین شده که ظاهراً رویروی دانشگاه امام صادقه (اوه اوه اون هم چه جایی!) حوالی ساعت چهار و نیم بعداظهر برگزار بشه.

این خبر هم اعلام کردم برای اون آقایون و خانوم های علاقمندی که نتونستند تو همایش قبلی ما تو بیمارستان امام خمینی شرکت کنند و از ما خواسته بودند همایش بعدی رو حتماً به اشون اطلاع بدیم. این همایش جلسه اول و رایگان کارگاه آموزشی هست و جنبه آشنایی کلی با کار رو داره و اونهایی که دوست دارند میتونند تو کارگاه ثبت نام کنند. برای شرکت تو همایش که رایگان برگزار میشه باید با شماره های دفتر مجله یعنی ۸۲-۸۸۶۸۲۸۸۰ (۰۲۱) تماس بگیرید.

 برای بازارگرمی باید عرض کنم که برگزاری این همایش ها کار هر کسی نیست و جاهایی مثل علوم پزشکی دانشگاه های تهران یا خود نیروی انتظامی با وجود اظهار علاقه به برگزاری این همایش ها باز زیر بار مسئولیت کار کمر خم میکنند و از خیرش میگذرند. به هرحال ما گفتیم. باز نگید نگفته بودی ها!

 





آیا دعا کردن و توسل به نذر و نیاز، نشان از دینداری است یا روان بیماری؟

27 07 2008

 

دکتر محمدعلی مهرآسا

 

لینک منبع:

http://www.iranian.com/main/blog/redwine-261

 

دوستم با اطمینان می گفت که از رفیق روانشناساش- نه روانپزشک- شنیده است که دعا کردن سبب آرامش روان می شود! البته بازگوکردن موضوع همراه لعابی از هزل بود نسبت به آن دوست روانشناس.

دعاکردن و حاجت خواستن ازنیروهای غیبی و ماوراءالطبیعه، پدیدهای دیرینه در قرون است و مربوط به حال و یاهزار سال و دوهزار سال پیش نیست، بلکه ریشه در زندگی نیمه وحشی انسان دارد. از زمانی که آدمی غار نشین شد و تکامل فیزیک بدن و سلولهای مغزش او را از خوی حیوانی به درآورد و وادار کرد تا خویشتن را ازآفات جوّی و آزار دشمنان حفظ کند، دخیل بستن و دست نیاز به سوی نیروهای مافوق بشر که در تصور خود آدمی رخنه کرده بود، وارد زندگیاش شد و امری روزمره گشت. نمایش، نخست با کارهای ساده افراد خانواده شروع میشد، که طنین آواهای مخصوص و کوبیدن بر طبل و نعرهزدن در بیابان و جنگل، بخشی از آن بود. سپس گروه جادوگران به وجود آمد که کارشان در زمینه رفع بلا و مداوای ناخوشیها با جادو و باطل السحر و خواندن وردهای خود ساخته، همراه با سوختن مواد شامه نواز و یا شامه آزار ادامه داشت. تکامل سحر و جادو، زمینه ساز بتپرستی شد، و سرانجام دینهای توحیدی را به بشر ارمغان داد. گرچه بتپرستی و سپس آئینهای توحیدی، به مراتب و ازهرنظر ازآن حرکات و دعاخوانی و رقص و پایکوبیهای ساحران بهتر و تازهتر و خردمندانهتر بود، اما باز در درونمایه، شامل موضوعهائی بود که بعدها اهل فضل و خرد و دانش، به نظر تردید به آن می نگریستند. به سخنی دیگر، گروه خردگرایان، در پذیرش دین که همواره با استبدادی تلخ و مطلق و گاه شمشیر و تقاص اجرا می شد، رغبتی از خود نشان نمی دادند. این مبارزه و پروتست و مخالفت، نسبت به هر سه آئین ابراهیمی بوده و متولیان دینها اینگونه مردمان را به نامهای کافر، مرتد، و زندیق طبقه بندی می کردند.

علت بزرگ این عدم رغبت این بود که روز به روز شکل و محتوای احکام دین به میل و خواسته‍ای متولیان و بنا بر فرمان بزرگان شریعت، تغییر می یافت و سنگینتر می شد. به علاوه بنا به دستور حکمرانان و پادشاهان، مرتب در عرصه دینداری، متممهائی وضع و به دین افزوده می شد که کلاً درجهت خلاف عقل بوده و اغلب با منافع طبقه فقیر و متوسط جامعه ضدیت داشت. روشن است که طبقات زحمتکش، فاقد هرگونه نیرو و امکانات برای مبارزه و رودرروئی با این مظالم و زورگوئیهای شاه و شیخ بودند و در مقابله با آن بیدادها کاری از آنان ساخته نبود. اما هر زمان، امکان عصیان و طغیان این طبقه وجود داشت و ترس از خیزش مظلومان، ذهن شریعتمدار و حاکم را میآزُرد. در مقابل احتمال این واکنشها، برای آرام ساختن احساسات غلیانی و سرکشی توده، همت شریعتمداران علاوه بر دستور انجام فرایض دین، معطوف ساختن ورد و دعا می شد تا آن اوراد و دعاها را به بیچارگان بیاموزند و در ذهنشان حُقنه کنند و از فقرا بخواهند در مواقع معین با آن دعاها و نذر و نیازها سرگرم باشند.

یک نظر اجمالی به کتابهای ملا محمد باقر مجلسی که عنوان علامه را از شاهان صفوی گرفته است، نشان می دهد که چه اندازه دعا و ورد برای تخدیر مردم فقیر و زحمتکش، از ذهن این ملا ترشح کرده است. دقت در کوشش و اهتمام واتیکان و کلیسا برای اطاعت مردم از دین، میزان تلاش متولیان دین مسیح را نیز در بروز ناآرامیهای توده عصیانگران نشان می دهد.

نگارنده بر این باور است که فرهنگ دعاخوانی و نذرو نیاز، از کلیسای کاتولیک و مسیحیت به درون اسلام و تشیع نفوذ کرده و توسط متولیان مذهب تکامل و گسترش یافته است. زیرا در صدر اسلام، جز قرآن به چیزی دیگر اهمیت و رغبت نشان داده نمی شد. اگر موشکافانه به شکل و محتوای دو مذهب تشیع و کاتولیک بنگریم و آنها را از هرجهت مورد مداقه و شناخت قراردهیم، شباهتهای عینی در این دو آئین به حدیاست که میتوان یکی را فرزند دیگری تصور کرد. بدیهی است در این میان، چون پیدایش عیسویت و کاتولیک، قرنها بر اسلام و مذهب ابداعی تشیع پیشی دارد، بیتردید باید تشیع را متأثر از مسیحیت دانست و رسوم و عادات و شرایع این مذهب را برگرفته از کاتولیک تصورکرد؛ و به این نتیجه رسید که پدیدآورندگان مذهب شیعه، بسیاری از این امور را از کلیسای کاتولیک گرفته و به عقاید خویش افزودهاند.

لازم به یادآوری است، که گرچه از همان روز فوت پیامبر اسلام تعدادی محدود و انگشت شمار از صحابه خلافت حضرت رسول را شایسته علی می دانستند و با خلافت ابوبکر مخالف بودند و گروه اندک شمار هواداران علی را ساختند، اما واقعیت آن است که مذهب شیعه را جعفر صادق امام ششم شیعیان در قرن دوم هجری بنیاد نهاد و فقه و شریعت شیعی را آن حضرت درست کرد. به این جهت حضرت جعفر صادق را بنیانگذار مذهب شیعه می دانند و مینامند. اما، به طور قطع مذهبی که امام ششم بنیاد نهاد، خیلی سادهتر از آئین کنونی بوده و بسیاری از پیرایههای مذهبی که امروز اجرا می شود را نداشته است. مثلاً ازعزاداری درآن خبری نیست و این رسم را عضدالدوله دیلمی در قرن چهارم هجری در بغداد و کاظمین و سامرا بدعت گذاشت؛ و چون منبعی برای معاش آخوندها بود، به سرعت رواج یافت و هرسال برجاه و شوکت این مراسم افزوده شد.

همچنین، جمله‍ی «اشهد ان علی ولی الله…» که در تشهدِ مذهب شیعه وجود دارد، مطلقاً دستور امام جعفر نیست، بلکه از ابداعات شاه اسماعیل صفوی است؛ و اوست که دستورداد این جمله به تشهد و اذان افزوده شود.

بحث برسر تشابهات بین دو آئین است که به چند نمونه آن اشاره می شود:

1-     تعداد حواریون عیسی دوازده است و تعداد امامان شیعه نیز همان عدد دوازده.

2-     در تشیع چهارده معصوم داریم، و در کاتولیک هرچند از معصوم اسمی نیست، اما دوازده حواری و یهودای خیانتکار و خود عیسی، چهارده نفرند.

3-     عیسی مسیح زنده است و غایب شده و درآسمان است؛ امام دوازدهم شیعیان نیز زنده و غایب شده و در مخفیگاهی (چاه یا غار) خودرا از نظر پنهان کرده است.

4-     عیسی مسیح روزی برخواهد گشت و تمام مردم را به سوی خدای یکتا و آئین خویش دعوت می کند و با کفار جنگ و جدال خواهد داشت؛ عیناً امام دوازدهم نیز روزی ظهور می کند و با کفر و ارتداد و پیروان دیگر ادیان و مذاهب می جنگد و همه را مطیع خویش و پیرو تشیع خواهد کرد.

5-     دستجات کاتولیک به هنگام تبلیغ، در معابر حرکت کرده و صلیب و زنار را با خود حمل می کنند و یاد کشته شدن و به صلیب کشیدن عیسی را گرامی می دارند. دستجات عزاداران شیعه نیز در کوی و برزن به حرکت درمی آیند و با حملِ علم و کتل که شباهتی تام به صلیب دارد، آئین شهادت حسین را ارج می نهند.

6-     کشیشان کاتولیک و پروتستان، سدها نوع ورد و دعا درست کرده و به مومنان مسیح یاد می دهند تا در موارد گوناگون از آن سود جویند و گره کارها را باز کنند. متولیان مذهب شیعه نیز هزاران نوع دعا را برای خام و خوابکردن پیروان ساختهاند. بزرگترین این دعاها، دعای کمیل است که معلوم نیست کدام آخوند رند در ساخت و تصنیفش همت کرده است، اما امروز آن را به فردی عرب به نام کمیل که در زمان حضرت علی میزیسته است، نسبت می دهند. فراموش نکنیم که خواندن این دعا، امروز نشان اشرافیت شیعی است.

به هر حال دعا کردن و خواهش و تمنا از نیروهای غیبی برای پذیرش خواستها و تمناهای آدمی، عادتی است که از زمان غارنشینی تاکنون همچنان میان مردمان کم خرد جریان دارد؛ و آدمیان هرگاه به مصیبتی گرفتار شدهاند که حد فهم و توانشان در مبارزه با آن لنگیده است، به این عنوان که اگر تمنا و استغاثه کنند حتماً پاسخ خواهند گرفت، خود را فریفتهاند.

به گمان من، امروز دعا کردن نشان خداشناسی نیست، بلکه برعکس، نشان عدم شناخت و معرفت دعاکنندگان و توصیه کنندگان دعاست نسبت به نیروئی که آن را خالق و گرداننده جهان میدانند. زیرا رأفت و مرحمت اگر در منبعی وجود داشته باشد و از صفات برجسته و مهم آن منبع باشد، نیاز به انگیزه و تحریک ندارد و باید جزئی از رشحات دائمی دارندهاش باشد و همواره تراوش کند. خدا را سلطانی قهار پنداشتن و به درگاهش زاری و التماس کردن تا قلبش نرم شده و غضبش آرام گیرد، دقیقاً نشان عدم شناخت است و سبب کوچک شمردن صاحب آن کمالات می شود. اصولاً دعاکردن برای شفای مریض و رفع حاجات، نقض غرض است. زیرا مطابق باور مومنان، «داء و دوا» یعنی ناخوشی و درمان از مشیت الهی است. یعنی مؤمنان می گویند: خدا هم مرض را میدهد، و هم شفا را؛ و این دوگانگی درهرجا و هرکس باشد، یا نشان ستمکاری است، یا نادانی. آیا ممکن است پزشکی، به بیمار خود میکرب حصبه تزریق و او را بیمار کند، آنگاه به درخواست بیمار و اطرافیان، به مداوای مریض بپردازد؟ دعاکردن برای بیماری در پیشگاه خدائی که او را مریض کرده است، عین همین است. اگر خدا بیماری می دهد و مشیتش براین است کسی را مریض کند، آیا دعاکردن و طلب شفا از او بی جا و همانند رشوه دادن نیست؟ این خدا، با خان و ارباب ده که رعیت را به زیر فلک می گیرد و تا کدخدا شفاعت نکند دست از او نمی کشد، چه تفاوتی دارد؟ در مورد روزی، آیا اگر یک روز کبوترها و یا هر حیوان دیگر از لانه بیرون نیایند و به دنبال دانه نروند، هیچ نیروی غیبی دانه در لانه شان خواهد ریخت؟ اگر چنین اتفاقی بیفتد، قطعاً دعاهای بشر نیز مستجاب خواهد بود.

 دعا، نه روح را آرامش میدهد و نه روان را تسکین میبخشد. تنها سبب فریب آدمی و باعث غفلتش از واکنشهای لازم در برابر مصائب می شود. کسانی که به دعا رو میآورند و از خدا و ارواح طیبه! می خواهند که حاجتشان را برآورد، فقط بیچارگی و درماندگی و گمراهی خویش را نمایش می دهند. ضمناً، مرده، مرده است، چه انسان، و چه یک تک سلول. سعدی می فرماید:

یکی روستائی سقط شد خرش علم کرد بر تاک بستان سرش

جهاندیده پیری براو برگذشت چنین گفت خندات به ناتور دشت

که این دفع چوب از سر و گوش خویش نمی کرد و اکنون که مرده است و ریش

دعاکردن، یعنی خودرا فریب دادن، دعاکردن یعنی نمایش عدم آگاهی، دعاکردن یعنی خود را حقیر شمردن، یعنی وقت تلف کردن و…

مدتهاست که پیشرفت دانش و تکنیک، ثابت کرده است، حوادث جهان تابع قانون علت و معلول است و ربطی به هیچگونه نیروی غیبی ندارد، زمین لرزه، همان اندازه که در یک دشت ممکن است بروز کند، در کوهستان و زیر اقیانوس هم به وجود می آید؛ و اگر در نقاط مسکونی رخ دهد، سبب کشتار می شود و هیچ دعا و توسلی هم جلوگیرش نیست. سیل و طوفان، همچنان که در کوه و دشت جاری می گردد، می تواند به درون شهرها و محلهای سکونت هم سرایت کند و مردمان را بکشد و سجاده و مُهر و ردا و صلیب مومنان را نیز با خود ببرد. تمام شواهد و مدارک در زمینه علمی و تجربی، نشان داده و می دهد که فعل و انفعالات روئی و درونی زمین، هیچ ربطی به وجود آدمی بر روی زمین ندارد؛ و این کنشها و واکنشها، به خاطر گل روی بشر، نه متوقف می شوند و نه تخفیف می پذیرند. میلیاردها سال پیش از پیدایش آدمی بر روی زمین، زلزله، رانش خاک و کوه، حرکت زمین، سیل و خرابی، طوفان و صاعقه وجود و ادامه داشته و حتا بارها جای دریاها و اقیانوسها و خشکیها عوض شده است.

بی تردید در همان شبی که آن مصیبت بزرگ بر شهر بَم نازل شد، هزاران نفر از اهالی در مسجدها به نماز و دعا مشغول بودهاند، اما نه عبادت کارگر افتاد و نه دعا به جائی رسید؛ و دهها عبادتگاه نیز همراه خانه مومنان با خاک یکسان گشت.

کوتاه سخن، اگر دعا و استغاثه کارساز بود، باید مرگ وجود نمی داشت؛ باید فقر ریشه کن می شد؛ باید بلا و مصیبت پایان می یافت. زیرا دعا برای شفای بیمار، باید سبب نابودی کل امراض شود و سرانجام به عمر جاودان بیانجامد؛ برای رزق و روزی نیز، باید فقر را براندازد؛ و برای رفع مصیبت هم، باید جهانی بی بلا می ساخت… پس کو؟!

بنابر این اگر کشیشی، آخوندی و ربائی به شما توصیه دعا کند، دکانداری است که در پی کاسبی تلاش می کند؛ اما اگر روانشناسی برای آرامش روان به شما چنین توصیهای کرد، مطمئن باشید:

«او خویشتن گم است، که را رهبری کند…» بی شک آن روانشناس با این توصیه، درواقع برای مریض مواد مخدر تجویز می کند؛ زیرا به هنگام دعاکردن، آدمی باید عقل و فکر و معرفتش را کلاً گم کند یا به مبدأ دعا بسپارد و مانند اشخاص افیونی و بنگی، گول و گیج خود را در اختیار منبع وهمی قرار دهد و خرافات بنالد.

 





دو پزشک متخصص ایدز دستگیر شده اند

25 07 2008

 

لینک خبر:

http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=16254

 

• سازمان دیده بان حقوق بشر، نسبت به بازداشت آرش و کامران علایی دو پزشک برجسته ایرانی متخصص ایدز، توسط جمهوری اسلامی، اعتراض کرده است …

 

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com

سه‌شنبه ۱ مرداد ۱٣٨۷ – ۲۲ ژوئيه ۲۰۰٨

 

سازمان دیده بان حقوق بشر، با انتشار اطلاعیه ای نسبت به بازداشت بدون دلیل دو پزشک برجسته ایرانی متخصص ایدز، توسط جمهوری اسلامی، اعتراض کرده است. متن این بیانیه چنین است:

ایران: متخصصین ایدز – اچ آی وی را آزاد کنید.

پزشکان دستگیر شده بدون اعلام اتهام و در محل نامشخص حبس شده اند

نیویورک، ۲۱ جولای، ۲۰۰٨- سازمان دیده بان حقوق بشر امروز اظهار داشت که مقامهای مسئول در ایران باید دو پزشک حبس شده را که به دلیل فعالیتهاشان در زمینه بیماری ایدز و اچ آی وی شهرت جهانی دارند، آزاد یا که تفهیم اتهام کنند. آرش و کامیار علایی دو برادرند که در اواخر ماه ژوئیه توسط نیروهای امنیتی در ایران بدون اعلام اتهام دستگیر شدند و محل نگهداری آنها نیز مشخص نیست.

در روز بیست و دوم ماه ژوئیه، نیروهای امنیتی آرش علایی را بازداشت کرده و او را شبانه در محلی نامشخص نگاه داشتند. روز بعد نیروهای امنیتی آرش علایی را به خانه اش همراهی کردند و کامیار علایی را نیز دستگیر کرده و مدارک و وسایل متعلق به دو برادر را توقیف کردند. هنوز مشخص نیست که آیا مقامات مسئول قصد تفهیم اتهام به دو برادر را دارند و تاکنون دلایل بازداشت ایشان اعلام نشده است. علاوه بر این، مقامات مسئول از آشکار کردن اطلاعات مربوط به محل نگهداری برادران علایی سرباز می زنند و ایشان را از دسترسی به وکیل محروم کرده اند.

جو آمون، مدیر برنامه ایدز – اچ آی وی سازمان دیده بان حقوق بشر گفت: «برنامه ایدز – اچ آی وی ایران برای مقابله جدی با همه گیری بیماری ایدز در جهان معتبر است. دولت ایران متوجه شده است که برای مبارزه موفق با ایدز باید با تعهد با تلاشهای جهانی برای مبارزه با این بیماری همراه شده، با جامعه مدنی همکاری کرده، و با مسائل تابو از جمله مسائل جنسی و مواد مخدر مواجه شود. دستگیری برادران علایی بدون اتهام تاثیر ناامید کننده ای روی تمامی این تلاش ها دارد».

آرش و کامیار علایی در ایران و در سطح بین المللی برای تلاشها و همکاریشان با برنامه های درمانی و پیشگیری بیماری ایدز – اچ آی وی شهرت دارند. بیش از بیست سال است که برادران علایی در زمینه برخورد با مشکلات مربوط به استفاده از مواد مخدر با توجه ویژه به انتقال ایدز – اچ آی وی فعال بوده اند و نقشی کلیدی برای وارد کردن این مسائل به برنامه های بهداشت و درمان ملی داشته اند. این دو برادر از نزدیک با دولت و رهبران مذهبی همکاری کرده اند تا بتوانند حمایت آنها را برای کمپین های آموزشی روی مساله انتقال ایدز که شامل برنامه های مخصوص جوانان و برنامه های ایدز و کاهش آسیبهای ناشی از آن در زندانهاست، جلب کنند. ایشان همچنین با برگزاری و شرکت در کارگاههای آموزشی در کشورهای همسایه، تخصص خود را در اختیار سایر متخصصین بهداشت و درمان در افغانستان و تاجیکستان گذاشته اند.

ایران عضو کنوانسیون بین المللی حقوق مدنی و سیاسی است و از این رو التزام قانونی دارد که به طور اختیاری افراد را دستگیر و بازداشت نکند و حقوق ملتزم روند احقاق حق هر بازداشت شده را که شامل اعلام بدون تأخیر دلایل دستگیری، اعلام هر اتهامی که باید تفهیم شود، حق دسترسی به وکیل و مشاور حقوقی، و حق حضور در مقابل مأمور قضایی برای مشخص شدن قانونی بودن بازداشت، محترم بشمارد.

آنون گفت: «مقامات ایرانی هم اکنون برادران علایی را بیش از سه هفته است که بازداشت کرده اند. مگر اینکه مقامات مسئول مدارکی ارائه کنند و تفهیم اتهام کنند و آنها را در مقابل یک دادگاه مستقل محاکه کنند که روند احقاق حق ایشان زایل نگردند، این مردان باید فوراً آزاد شوند».

آرش و کامیار برای شرکت در برنامه های تخصصی و در اختیار گذاشتن تجربه هاشان در ایران در زمینه پیشگیری و درمان ایدز – اچ آی وی علایی به کشورهای مختلف، از جمله ایالات متحده آمریکا، سفر کرده اند. کامیار علایی هم اکنون کاندیدای دکترای رشته بهداشت عمومی در دانشگاه ایالتی نویورک در آلبانی است. هیچکدام از این دو به عنوان افراد درگیر در مسائل سیاسی شناخته شده نیستند.

آمون گفت: «دو هفته دیگر قرار است که بیست و پنج هزار نفر از اقصی نقاط جهان برای یک همایش بین المللی ایدز در مکزیک حاضر شوند و آرش قرار است که برنامه مبتکرانه اچ آی وی ایران را معرفی کرد و ارائه دهد. این همایش به مساله جایگاه ما در پیشرفت و یا شکست در مبارزه با ایدز توجه خواهد کرد. نمی توان از کشور ایران انتظار داشت که در این کار پیشرفتی کند درحالیکه به وضوح حقوق انسانی دو تن از ارزشمندترین فعالین در این زمینه را پایمال می کند».

 





Snapshot 2

24 07 2008

 

کلئوپاترا

 

همانطور که قول داده بودم این Snapshot را اختصاص می دهم به کلئوپاترا. من و کلئوپاترا توی کلاس فتوشاپ با هم آشنا شدیم. قبل از شروع کلاس همش خدا خدا می کردم یک دختر خوشگل همکلاسیم بشه. وقتی کلاس شروع شد دیدم به به، طرف هم خوشگله، هم خوش تیپه و هم خوش اخلاق. دماغش اینقدر خوش تراش بود که من همش این پا و اون پا می کردم هر چه زودتر ازش بپرسم پیش کدام جراح پلاستیک دماغش را عمل کرده تا آنرا به خواهرم معرفی کنم. وقتی بهم گفت دماغش را عمل نکرده باورم نمی شد. به زمین و زمان قسمش دادم تا بالاخره مجبور شدم در کمال ناباوری بپذیرم که آن دماغ مال خود خودشه.

کلئووپاترا هم مثل سوفیا لورن ازدواج کرده. من و او هم با هم دوستانی خیلی صمیمی هستیم و از همه چیز هم خبر داریم. کلئوپاترا به اندازه سوفیا لورن دیدگاه نرمالی نسبت به همجنسگرائی نداره اما از گرایش جنسی من خبر داره و فکر هم می کنه که دوست شدن با یک پسر گی می تونه اتفاق جالبی تو زندگی او باشه چون هم می تونه دوست پسر داشته باشه و هم اینکه مطمئن باشه طرف نسبت به او احساس جنسی نداره.

یک روز کلئوپاترا خواهرش را با خودش آورد کلاس. از دیدن خواهرش خشکم زد. خیلی شبیه لزبینها بود. با خودم گفتم شاید هم از این دخترهای ساده است که تا ازدواج نکرده اند آرایش نمی کنه. اما نمی تونستم از حالت صورتش بگذرم. تصمیم گرفتم به کلئوپاترا چیزی نگم چون می ترسیدم ناراحت بشه یا فکر کنه می خوام با خواهرش دوست بشم.

روزها از پی هم گذشتند تا اینکه روز آخر فرا رسید. بعد از اتمام کلاس طبق معمول همیشه من و کلئوپاترا رفتیم زیر یک درخت ایستادیم و شروع کردیم به وراجی کردن. آخر سر من دلم را زدم به دریا و گفتم می گم این خواهرت به نظر من لزبینه ها؟

کلئوپاترا خندید و گفت: نه بابا. اتفاقاً دوست پسر داره. اصلاً همیشه با پسرهاست. کارهاش هم شبیه پسرهاست. گفتم خوب پس دیگه مطمئن شدم لزبینه. از من گفتن.

کلئوپاترا باور نمی کرد. خوب هیچ کس فکر نمی کنه که ممکنه همین همکار یا همکلاسیش، دختر عمه یا دختر دائیش، خواهر یا حتی مادرش و مهمتر از همه حتی خودش هم یک لزبین باشه. خواهر کلئوپاترا هم از گرایش جنسی خودش خبر نداره. وقتی آگاهی رسانی تو کشور ما نزدیک به صفر باشه، وقتی توجه به سکس و مسائل جنسی در حد صفر باشه، آنوقت کسی هم نمی فهمه چه گرایش جنسی ای داره و آن موقع است که تازه بعد از ازدواج طرف می فهمه که ای وای، اینی که قراره باهاش یک عمر زندگی کنه چقدر براش غیر قابل تحمله. مشکلی که حتی خود کلئوپاترا که یک دگرجنسگراست با شوهرش داره. شوهرش نه از نظر جنسی چیزی حالیشه و نه از نظر رفتاری. همیشه هم با کلئوپاترا با خشونت رفتار می کنه؛ چه توی سکس و چه تو زندگی. کلئوپاترا هم توی یک چاهی افتاده که بیرون آمدنش براش خیلی سخته، آنهم با توجه به قوانین مردسالارانه ایران. خلاصه بهتره حواستون را کمی بیشتر جمع کنید چون فردا ممکنه خیلی دیر شده باشه.

 





نامه ای از طرف هم وطن بهائی

23 07 2008

 

 

با سلام. چه کسی جوابگو و چه کسی فریادرس است؟

 

در روز شنبه 4 خرداد ماه 1387 دو نفر از مسئولين جامعه بهائی ويلاشهر به نامهای‌«هوشمند طالبی» و «مهران زينی» به همراه يكی ديگر از اعضای اين جامعه با نام «فرهاد فردوسيان» به جرم به خاك سپردن اموات در مكانی كه 15 سال است به خاك سپرده می شدند، توسّط پليس اطّلاعات بازداشت شده و بدون محاكمه در دادگاه به زندان اصفهان منتقل گرديدند.

یکشنبه مورخ7/11/1386 ساعت 9 شب زنگ در خانه آقای «بهرامی» از بهائیان آباده توسط دو نفر زده می شود.

بعد از 2،3 دقیقه آن افراد در را با لگد می کوبند اما چون پشت در بسته شده بوده، ایشان موفق نمی شوند که به داخل خانه بیایند. ناگهان دو دختر چند نفر را که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند روی پشت بام می بینند و اعتراض می کنند که در جواب اعتراض با سلام ودرود بر شما هم وطن گرامی ومحترم

چفیه پوشان می گویند: «برید تو! خفه شین!»

دخترها ناگهان می بینند که دیوار بسیار بلند خانه فرو می ریزد و لودری در حال تخریب آن است. همزمان10 ، 15 نفر با اسلحه وارد منزل می شوند. دخترها که وحشت زده شده بودند، فریاد زنان و گریان به سمت در خروجی خانه فرار می کنند.

فردای این اتفاق، نامه ای در منزل آقای بهرامی انداخته می شود که مضمون آن چنین است:

بهرامی بهایی، عاشقان امام حسین، می خواهند وجود تو را از آباده پاک کنند، تا دو هفته برای تخلیه منزل فرصت داری در غیر این صورت خانه ات با خاک یکسان خواهد شد.

واين در حالی است كه در اكثر شهرهای ايران تعدادی از  بهائيان باز داشت شده ،جوانان بهائی از تحصيل در دانشگاه محروم می شوند و گلستانها (محل خاكسپاری بهائيان ) شهرهای يزد ونجف آباد ويران وحتی درختان سبز را از ريشه كشيده می شود .

در عوض رسانه های ايران راحت و آزادند تا هر تهمتی را به جامعه بهائی بزنند وبنويسند كه بهائيان دست نشانده انگليس وجاسوس اسرائيل هستند و…، ودر مقابل سايتهای بهائی كه به اين تهمتها پاسخ می دهند به سرعت فيلتر می شوند تا رسانه ها راحت بتوانند در دادگاه يك جانبه خويش پيروزی خود را جشن بگيرند!!!!

به راستی آايا اين مطالب اخبار ايران نيستند كه هيچ ايرانی از آن خبر ندارد؟

در ضمن اگر روی سؤالات آبی رنگ زير كليك نمائيد پس از چند لحظه صفحه پاسخ باز خواهد شد. عاجزانه خواهش می كنم اين مطالب زير را با دقت وبدون پيش داوری مطالعه بفرمائيد:

درد دل ونامه هم وطن بهائي

آيا بهائيان با اسرائيل ارتباط دارند ؟

نظر بهائیان نسبت به ایران چيست ؟

آيا بهائيان دست نشانده انگليس وآمريكا هستند ؟

آيا بهائيان جاسوس هستند ؟

گوشه اي از صدمات وارده بر جامعه بهائيان ايران

آيا هويدا بهائي بود ؟

 

منتظر پاسخ وامر شما می مانم.

 





منداييان، گزارشی از يك اقليت

19 07 2008

 

 

 

 

 

 

مطلب اول:

 

منداييان، گزارشی از يك اقليت

لینک به منبع:

 

http://www.hanouz.com/archives/003836.html

 

محمد رضایی راد: چندماه پيش برای ساخت يك فيلم مستند درباره قوم صابئين مندايی به اهواز رفته بودم. پيش از سفر موضوع فيلم را به هر كه می ‌گفتم، می ‌پرسيد: «قوم مندايی؟ مندايیها ديگر كيستند؟» همين الان هم احتمالا بسياری از خوانندگان خواهند پرسيد:«مندايیها كيستند؟» شايد يك روزنامه جای مناسبی برای آشنايی با قوم مندايی و جهان‌شناسی پيچيده آنان نباشد، اما دست كم محل مناسبی برای طرح مسائل و مشكلات اجتماعی آنان، به عنوان يك اقليت قومی و دينی هست.

منداييان از قديمی ‌‌ترين اقوام خاورميانه‌اند، كه قسمت اعظم آنان، اكنون در جنوب ايران و عراق، زندگی ‌می كنند. آنان پيرو دينی هستند كه خود آن را مندايی می ‌خوانند، اما در قرآن از آنان با عنوان صابئين و در ذيل ساير اديان توحيدی، همچون آيين يهود و مسيح، ياد شده است (سوره بقره، آيه 62، سوره مائده، آيه 69 و سوره حج، آيه 17). منداييان پيرو حضرت يحيای تعميد دهنده هستند و آيين غسل تعميد، به عنوان نوعی مناسك تشرف جايگاهی ويژه در باورهای آنان دارد. موطن اصلی قوم مندايی سرزمين فلسطين و پيرامون رود اردن است، اما آنان در اواخر دوره اشكانيان، به واسطه فشارهای عبرانيان، از موطن اصلی خود به بين‌النهرين و جنوب ايران مهاجرت كردند. منداييان از آن زمان تاكنون در جوار ايرانيان زيسته‌اند و آميختگی‌های زبان‌شناختی و آيينی، شاهدی موثق بر اين همجواری طولانی است.

منداييان هرچند قوميت و دين جداگانه‌ای دارند، اما حضور طولانی مدت آنان در اين سرزمين، آنان را به يكی از اقوام آميخته ايرانی بدل ساخته است. فرهنگ منداييان، اكنون خواه ناخواه، آميخته با فرهنگ ايرانی است. از سوی ديگر هرچند آنان را بايد به لحاظ نژادی، قومی جداگانه به شمار آورد، اما در چارچوب سياسی آنان جزو مليتهای ايرانی محسوب می ‌شوند.

چنانكه گفتيم در اين جا نمی خواهيم به تشريخ تاريخ، اساطير و جهان شناسی منداييان بپردازيم، برای اين منظور بايد به پژوهش‌هايی كه درباره آنان منتشر شده، رجوع كرد، اگرچه ميزان پژوهش‌های منتشر شده درباره منداييان نيز به طرز عجيبی فقير و اندك است (كتاب «تعميديان غريب» نوشته مهرداد عربستانی و «تحقيقی در دين صابئين مندايی» پژوهش مسعود فروزنده، در اين زمينه راهگشا هستند.)

منداييان يك گروه اقليت‌اند، اما واقعيت اين است كه آنان به عنوان يك اقليت قومی و دينی با معضلات و مشكلات فراوانی روبه‌رو هستند. اگر معيار شناخت يك گروه از مردم با قوميت و اعتقاداتی جداگانه، به عنوان اقليت، قانون اساسی كشور باشد، آنگاه می ‌توان سرچشمه اصلی مشكلات و محروميتهای منداييان را دريافت. منداييان به عنوان يك اقليت از سوی قانون اساسی به رسميت شناخته نشده‌اند، و همين مسئله مسبب محروميت عميق آنان از امتيازاتی كه ساير اقليت‌های دينی از آن برخوردارند، شده است. نكته بسيار جالب توجه اين است كه موحد و اهل كتاب بودن منداييان براساس نص قرآن كريم، از سوی عموم مراجع تقليد اثبات شده است، اما به هر حال اين شناسايي عملاً منداييان را واجد هيچ امتياز اجتماعی ويژه‌ای نكرده است.

محروميتهای اجتماعی منداييان را در دو مرتبه می ‌توان تقسيم‌بندی كرد:

1) محروميت‌های قانونی: كه نتيجه بی اعتنایی قانون اساسی جمهوری اسلامی به عنوان يك اقليت دينی است. اين مساله موجب شده است منداييان تحت هويتی كاملا عاريتی به حيات خود ادامه دهند. این مسئله نه تنها منداییان را با بحران هویت مواجه ساخته و بنابراین می تواند منجر تولد حرکتهای هویت خواهانه در میان آنان شود، بلکه عملاً آنان را از فعالیت های فکری و حیات اجتماعی محروم می سازد.

يك دانش آموز مسيحی، اجباری به فراگيری تعليمات دينی اسلامی ندارد، اما دانش‌آموز مندايی فاقد چنين آزادی و اختياری است. او با آن كه عملاً متدين به دين ديگری است، مجبور به حضور در كلاس‌های دينی رسمی است. همين مساله موجب شده است تا دانش‌آموزان مندایی، عموماً از احساس تبعيض در اين كلاسها، كه خواه ناخواه از سوی دبير و ساير دانش‌آموزان بر آنها اعمال می شود، رنج ببرند.

یک دانشجوی مندایی نمی تواند در فرم آزمون دانشگاه، هویت مستقل خود ]را[ به عنوان یک مندایی ابراز کند و از همین رو مجبور به پر کردن گزینه های سایر ادیان پذیرفته شده در قانون اساسی است. شناسایی سایر اقلیتهای رسمی از سوی قانون اساسی، آنان را قادر می سازد، نامهای دینی دلخواه خود را بر نوزادان بگذارند، اما عدم این وضعیت درباره منداییان آنان را از حق طبیعی انتخاب نام دینی برای فرزندان خود محروم کرده است. ثبت احوال نامهایی هم چون رام، یهانا ، شیتل و هیبل را به رسمیت نمی شناسد.

اين محروميت‌ها همگی نتايج محروميت منداييان از شناسايی رسمی آنان از سوی قانون اساسی است.

3) محروميتهای عرفی: آنچه بر شمردیم همگی محروميتهای قانونی منداييان بود و این غیر از محرومیتهای اجتماعی است که اصولاً جامعه اقلیت، به واسطه اقلیت بودن خود با آن مواجه است. محروميتهای اجتماعی نيز رنج می ‌برند. بافت اجتماعی جنوب خوزستان، بافتی عشيره‌ای و طبعاً مستعد تعصبات قومی و دينی است، اين مساله به تشديد محروميتهای منداييان منجر شده است. مساله خاكسپاری مردگان، استخدام در ادارات دولتی، داشتن مكانی مشخص برای انجام مراسم تعميد و تبعيض و تحقير اجتماعی از سوی برخی شهروندان متعصب محروميتهای نانوشته‌ای هستند، كه شايد ربطی به قانون ‌اساسی ندارد، اما به هر حال از سوی آن تشديد می ‌شود.

بالا بردن روحيه تحمل ديگری، مساله‌ای فرهنگی است و به كوشش و همكاری رسانه‌ها احتياج دارد. اما سهم منداييان از رسانه، و به ويژه رسانه ملی، تقريباً برابر صفر است. منداييان صنعت كاران ماهر و جواهرسازان قابلی هستند. هنر ميناكاری، هنر منحصر به فرد منداييان است، كه البته رو به افول و نابودی می ‌رود. يكی از بزرگان مندايی با ريشخند می گفت: «در تلويزيون كم اقبال‌ترين هنرهای سنتی را نشان می ‌دهند، اما هرگز هيچ توجهيی به هنر ميناكاری منداييان نشده است.»

منداييان در عراق يكی از اقليتهای رسمی و شناخته شده هستند، اما در ايران به عنوان مدعی ترويج نگاه دينی، از چنين امتيازی محروم‌اند. اين مساله موجب برانگيختن پرسشهای فراوانی در ذهن مردمان مندايی می ‌شود. آنان قبل از انقلاب نيز به رسميت شناخته نشده بودند، اما در عوض محروميتهای قانونی نيز دامنگير آنان نبود. اما پس از انقلاب نگاه دينی غالب آنان را از حيات اجتماعی خود محروم ساخته است. واقعیت این است که سیاست دین مدارانه کاملاً وضعیتی دو سویه است. یک قرائت متساهل و روادار می تواند به تداوم حیات سایر اقلیتهای دینی کمک کند، به عکس یک قرائت غیر روادار، منجر به فروبستگیهای بیشتر در حیات اجتماعی آنان می شود.

منداييان همواره خود را از سياست به دور نگاه می ‌دارند، اين مساله نه يك استراتژی برای حفظ خويش، بلكه مندرج در جهان‌شناسی آنان است. اين مساله به لحاظ تاريخی نيز به خوبی قابل پژوهش و رديابی است. في‌المثل؛ آيين‌مانوی ، آيينی رياضت پيشه بود كه می ‌كوشيد خود را از سياست منزه دارد. اين ايده اگرچه در جهان شناسی آيين مانوی مندرج بود، اما به واسطه آن كه مانويت التقاطی از آيينهای ديگر و از جمله آيين مندايی بود، سرچشمه تنزه طلبی آنان را می توان در آيين مندايی جست و جو كرد. اين نكته را آورده‌ايم تا نشان دهيم، منداييان به واسطه اعتقادات پارسايانه خود، نه تنها در سياست شركت نمی ‌جويند، هرگونه تبليغات دينی را خلاف نصوص دينی و قومی خود می ‌دانند، بلكه همين خصلت فرهنگی، آنان را از چالش برای اثبات خويشتن به دور ساخته و آنان را هرچه بيشتر در پيله انزوايی ناخواسته فرو برده است. منداييان هرگونه تبليغ دينی برای گرواندن ديگران به دين خويش را اساساً ناممكن می ‌دانند، زيرا مندايی بودن بر دو ركن اساسی دين و قوميت استوار شده است، و بدين‌رو هيچ فردغير قومی، نمی ‌تواند به دين مندايی بگرود. چنانكه گفتيم اين مساله ناخواسته منداييان را از شركت در مباحث اجتماعی و كسب حقوق خويش محروم ساخته است.

بار ها شاهد بوده ایم که بسیاری از افراد، با نگاهی برون دینی، اعتقادات و مناسک منداییان را راست کیشانه و مبرا از هر گونه اصلاح گری دینی دانسته اند. به زعم من این انتقاد از اساس غلط است، زیرا اصلاحات دینی تنها در شرایطی صورت می گیرد که متفکران دینی از بند پاره ای از فروبستگیها رهیده باشند. اقلیتهای دینی و قومی به واسطه اقلیت بودن، همواره دچار مسئله اثبات هویت اجتماعی و تاریخی خود هستند. یک زرتشتی، خارج از چارچوب بافت تاریخی و اعتقادی خویش، هویت خود را مخدوش شده می بیند. زیرا جایگاه او به عنوان یک فرد، بدون هیچ وابستگی گروهی، دچار فروپاشی و عدم امنیت است. این مسئله برای فرد مندایی بسیار عمیقتر و غلیظتر است.

نمی توان کتمان کرد که مسئله هویت خواهی شمشیر دو دمی است که نخستین هدف آن از میان بردن فردیت و بی اعتنایی به نوسازی اجتماعی و فرهنگی است. اما یک مندایی، نه تنها به عنوان یک اقلیت، بلکه به عنوان یک اقلیت غیر رسمی، هدف اجتماعی عاجلتری پیش پای خود دارد و آن حفظ و اثبات هویت خویش (زبان، قومیت و اعتقادات دینی) درون چارچوبهای بسته محدودیتهای قانونی و عرفی است.

تنها زمانی می توان از اقلیتهای دینی انتظار گسترش مباحث روشنگرانه را داشت که نخست آنان را در کسب حقوق اجتماعی خویش کامیاب دیده باشیم.

البته باید کم و بیش اذعان کرد که انزوا – و کم و بیش بی اعتمادی – منداییان به نگاههای برون دینی شاید عامل مهم در ناشناختگی آنان باشد. میزان اندک پژوهشها و فیلمهای مستند درباره منداییان، تنها به بی اعتنایی پژوهشگران و مستند سازان باز نمی گردد، به بی اعتمادی منداییان نیز مربوط می شود.

اگرچه آمار دقيق و رسمی ‌ای از تعداد منداييان در ايران وجود ندارد، اما آمارهای غير رسمی، تعداد آنان را مابين 6 تا 10 هزار نفر تخمين زده است. اين تعداد از اين واقعيت كه منداييان به هر حال يك اقليت دينی هستند، نمی ‌كاهد. آنان به عنوان پيروان يك دين توحيدی و اهل كتاب از سوی مراجع دينی به رسميت شناخته شده‌اند.

بنابراین قانون چاره ای جز به رسمیت شناختن آنان ندارد. در این میان به نظر می رسد که سازمانهای مدافع حقوق مدنی و گفتگوهای فرهنگی، وظیفه بااهمیتی در یاری رساندن به منداییان در کسب حقوق مدنی خویش دارند. تعلل در به رسمیت شناختن منداییان، به معنای تداوم در محرومیتهای اجتماعی آنان است. قشر جوان مندایی را هر چه بیشتر از وطن مالوف و حیات اجتماعی خویش دور می کند. بنابر این حتی با نگاهی عمل گرایانه و فایده انگارانه نیز رسمیت بخشیدن به منداییان، پروژه مردمسالاری دینی و یا پروژه عدالت و مهرورزی را توانمندتر می سازد. در واقع به صراحت می توان گفت که به رسمیت شناختن حقوق قانونی و مدنی منداییان، یکی از آزمونهای مردمسالاری و عدالت در ایران است.

* توضیح سایت: این گزارش پیش از این به شکل مثله شده در روزنامه اعتماد ملی منتشر شده است. از آن جا که پاره های مهمی از آن حذف شده بود دوباره در این جا منتشر می شود. مواردی که در انتشار روزنامه ای حذف شده است با قلم سیاه تایپ شده است که حجم قابل توجهی از گزارش را شامل می شود و متاسفانه نمونه ای از برخورد با یکی از اقلیتها را نشان می دهد.

 

مطلب دوم:

 

دین صابئین و آب جاری و حرفهای دیگر

 

برگرفته از سایت شخصی محمد علی ابطحی:

 

http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146309052

 

وجود ادیان مختلف در ایران از جمله مسائلی است که باید راز آن را در قدمت تاریخ ایران و روح مسالمت جوی ایرانی در طول تاریخ دانست. یکی از این ادیان صابئین یا مندائیان هستند که در جنوب ایران در استان خوزستان و در عراق وجود دارند. در مؤسسه گفت و گوی ادیان از آقای دكتر مسعود فروزنده، محقق و مندایی شناس و سالم چوحيلی، رئيس انجمن مندائيان ايران، دعوت کرده بودیم تا در مورد متون دینیشان سخن بگویند. آنان خود را پيروان يحيای تعميدگر می دانند و با اين حال كتاب مقدسشان، «گِنزا ربا» را معتقدند كه بر «آدم گورا قدمايی» (حضرت آدم) نازل شده است و آن را «صحف آدم» می نامند. در كنار آبهای جاری مراسم به جا می‌آورند و تعميد اصلی‌ترين برنامه‌ دينیشان است و همان طور كه چوحيلی می‌گويد: «اصلاً همه‌ رسوم و مناسک مندايی بدون آب، يعنی هيچ.» مندائيان از گذشته دور علاقه‌ای به نشر متون دینی خود نداشته‌اند و همين موضوع موجب بی‌اطلاعی دولتهای حاكم اشكانی و ساسانی و اموی و عباسی و نيز محققان مسيحی قرون وسطا از عمق عقايد آنان شده است اما در دو سده معاصر محققان اروپايی به ترجمه متون مندايی همت گماشته و آنان را به جهانيان معرفی كرده‌اند. در بعضی از ترجمه های قرآن آنان را به ستاره پرستان ترجمه کرده اند. مندائيان قبله‌ خود را شمال آسمانی (هيون / بهشت) می‌دانند و به آن طرف نماز می‌خوانند. آنها به خاطر اين‌كه شمال آسمانی را پيدا كنند، از ستاره قطبی كمک می‌گيرند و رو به آن ستاره می‌ايستند؛ و همين بوده كه ناظران خارجی و ناآشنا به آداب اين دين را واداشته تا گمان كنند مندائيان ستاره قطبی را می‌پرستند. رئیس انجمن صابئین ایران با اسلایدهایی که آورده بود از ساخت معبد و تعمید در آب جاری مفصل حرف توضیح داد. به اعتقاد آنان آب جاری آبی است كه از زمين بجوشد مانند آب چشمه يا قنات يا حتی آبشاری كه از بلندی سرازير شود و اصولاً همه مناسك دينی مندائی با آب گره خورده است و اين آب علاوه بر جاری بودن بايد شيرين هم باشد؛ ضمناً يک صابئی حتماً بايد پدر و مادرش صابئی باشند و در نتجيه نه كسی می‌تواند وارد به اين دين بشود و نه خارج بشود. البته آقای رئیس انجمن مندائیان می گفت مراسم ما در اهواز به طور آزاد اجرا می شود و همه می توانند در روزهای یکشنبه از آن بازدید کنند.

 

سایر منابع جهت بازدید:

 

http://sobbiblog.blogfa.com/

 

http://shooshan.ir/default2.asp?id=-1736695647&template=88

 

http://www.chnphoto.ir/show.php?gallery_uid=60&&gallery_uid=60&lang=fa&photo_uid=855

 

http://www.sobbiblog.com/post-8.aspx

 

http://www.ahar.org/forums/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF/35-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C.html