سفرنامه

13 06 2008

 

این چهار روز تعطیلی را ما هم مثل چند میلیون ایرانی در به در دیگه که خوشی ای ندارن جز سفر به یک شهر ساحلی، آنهم با ساحلی خالی از نشانه های هر ساحل دیگری در فراسوی مرزهای این کشور، بار سفر بستیم و راهی شمال شدیم.

ساعت ده و نیم صبح از تهران حرکت کردیم و ساعت سه و نیم رسیدیم عوارضی کرج.

ساعت پنج قزوین ناهار خوردیم.

ساعت نه شب جاده های رشت و چالوس قفل شده بود. همه توی جاده گیر کرده بودیم. جالب اینجا بود که همه خفه خون گرفته بودیم و انگار می ترسیدیم زر زیادی بزنیم بگیرن بندازمون زندان.

هرازگاهی یکی یک چیزی می گفت اما با صدائی آرام.

خواهرم گفت: به جان خودم الان وقتشه انقلاب کنیم.

گفتم: بیایید داد بزنیم همه پرسی.

همه می گفتند اینها مخصوصاً جاده را بستند چون کسی تره هم به ریش خمینی خورد نکرده و به جای مرقد امام همه راهی بندر پهلوی شده اند.

پدر دموکرات من هم طبق معمول روضه های همیشگی خودش را می خوند: کی گفته اینها مخصوصاً جاده را بستند. مخصوصاً نبستند. فقط بی انضباطی کرده اند.

یکی آهنگ داریوش گذاشت بود و صدای ضبط را بلند کرده بود. اسم ترانه را نمی دونم. شاید مرداب بود. او هم ترسو بود. به محض اینکه ترانه بعدی که راجع به آزادی ایران بود شروع شد صدای ضبطش را کوتاه کرد.

یکی گفت: آهِ خمینی ما را گرفت.

گفتم: نه حیاتش به ما فایده رسوند نه مرگش.

همه خندیدند.

جاده قم خلوت بود. همه می گفتند از ما می خواهند فیلم بگیرند مونتاژ کنند روی جاده قم.

همه زیر لبی فحش می دادند. یک عده هم شروع کردند به زدن و رقصیدن. کلی حال کردم. گفتم تا دندتون نرم بشه دیگه جاده را روی مردم نبندید.

در روز رحلت خمینی و شب قیام 15 خرداد مردم ایران در جاده شمال می زدند و می رقصیدند.

گفتم تا چشمتون در بیاد. یک بسیجی خر هم آمده بود زر زیادی می زد. می گفت نگران نباشید خامنه ای و احمدی نژاد براتون غذا میارن. البته که زر مفت بود.

یک خانمی که ناراحتی معده داشت حالش بد شد و بچه های کوچولو از گرسنگی گریه را سر داده بودند. من نمی دونم این بسیجی ها و مردهای ریشو و زنهای چادری تو جاده شمال چه کار می کردند؟

یک اس ام اس واسم آمد:

لاکن اینطور نباشد که ما ارتحال کنیم و شما عشق و حال. پنج روز تعطیل شده برید شمال پی کیف و حال. هپی ارتحال دیز.

اس ام اس بعدی هم این بود:

بچه هه از باباش می پرسه: بابا خمینی توی دریا غرق شد که مرد؟

باباهه می گه: نه توی بیمارستانی در تهران مرد.

بچه هه می گه: پس چرا در روز وفاتش همه رفتند شمال؟

ساعت دو نیمه شب بود که ده – پانزده تا مرد داد و بیداد راه انداختند که شما مخصوصاً جاده را بستید و ریختند سر پلیس.

یکدفعه معجزه شد و جاده باز شد. صبح روز بعد رسیدیم بندر انزلی.

این چند روز عزای عمومی از تنها چیزی که ما نشانه ای ندیدیم عزاداری بود. همه کنار ساحل و توی دریا و توی جاده های شمال می زدند و می رقصیدند.

یک روز هم چند تا خانواده آمدند کنار ساحل نزدیک ویلای ما و با حجاب کامل رفتند توی آب. اما پلیس یکدفعه آمد و با ماشین خاکبرداری خاک ریخت کنار ساحل و گفت حق ندارید از این ساحل استفاده کنید. پلیس هم یک زری زد و رفت و باز مردم از روی خاکها رد شدند و با حجاب کامل رفتند داخل آب.

نتیجه اخلاقی:

فکر نمی کنم خمینی در هیچ زمانی (در طول دوران حیات و بعد از حیاتش) به اندازه امسال و درست در سالگرد رحلتش اینهمه فحش خورده باشد و مردم اینهمه در روز مرگ وی شادی کرده باشند.

محمود جون یادت باشه تو جاده شمال به ما شام ندادی ها!

بی خودی هم به من گیر ندید. شما حزب الهی ها و بسیجی ها و مذهبی ها همتون داشتید به جای مرقد می رفتید شمال. خودم با چشمهای خودم دیدم. پس زر زیادی موقوف.

حالا.