سـیـانـور
در طی این یکسال گذشته با گی های زیادی آشنا شده ام که همشون را خیلی دوست دارم. اما همیشه به سه نفر که فکر می کنم یک کلمه در ذهنم نقش می بنده «مهربون».
این داستان را تقدیم می کنم با عشق، به این سه عزیز مهربون:
پوریا، مازیار و واراند
بعضی از آدمها جرأت نمی کنند از خودشون تعریف کنند چون می ترسند متهم به از خودشیفتگی شوند. اما من با اعتماد به نفس کامل می گویم که یکی از خوش چهره ترین و خوش تیپ ترین پسرهای دانشگاه خوراسگون بودم. با اینکه وضعیت درسیم در حد متوسط بود و پسرهای درس خون تر از من توی کلاس زیاد داشتیم، اما دخترها همیشه از من تقاضای جزوه می کردند و من هم معمولا چیزی برای ارائه به آنها نداشتم.
از آنجائیکه هیچ وقت به هیچ دختری زیاد توجه نمی کردم به مغرورترین پسر کلاس معروف شده بودم. یکبار یکی از دخترهای تهرانی، از اون مخ زنها، واسه رو کم کنی آمده بود با من ارتباط برقرار کنه، وقتی شنید من جزوه ندارم فکر کرد دارم واسش کلاس می گذارم و خلاصه در هر فرصتی که پیش می آمد من را جلوی دیگران ضایع می کرد. اما من که از ترم سه به بعد در غم و حسرت از دست دادن آرش روز به روز دپرس تر و ناامید تر می شدم، تنها لحظاتی که کمی خنده بر لبانم می نشست همان لحظاتی بودند که خانم برنجی اصل تهرانی سر کلاس من را جلوی همه ضایع می کردند.
آرش از آن بچه پولدارهای تهرانی بود که برای آنکه درصد قبولی اش را بالا ببرد رشته اولش را معماری خوراسگون انتخاب کرده بود. پسر یکی یکدونه مامان- بابا که ترجیح داده بود به جای قزوین در شهر زیبای اصفهان مشغول به تحصیل شود. اولین بار که دیدمش نفسم بند آمد. چقدر خوش چهره و خوش اندام بود. ظاهراً یک ورزشکار حرفه ای بود.
برخلاف بیشتر بچه های تهرانی اصلا ادعا نداشت. از شانس خوب من او هم از من خوشش آمده بود و خودش همان روز اول آمد سراغم و به زور از من خواست که بعد از ظهر به منزل او بروم.
وقتی وارد خانه به اصطلاح دانشجوئیش شدم از حیرت بر جا ماندم. یک خانه بسیار لوکس و قشنگ و دلباز. به آرش گفتم : خانه را مادرتون براتون تزئین کرده اند؟
گفت: نه عزیزم همش سلیقه خودمه. ناسلامتی ما معماری می خونیم ها.
گفتم: البته فکر می کنم چیدن دکوراسیون بیشتر به تزئینات داخلی مربوط می شه نه معماری.
گفت: خوب بالاخره هرکسی معمار می شه حمتاً در همه شاخه های خانه داری خوش سلیقه است دیگه.
از شنیدن این جمله اش خنده ام گرفته بود. خواستم باز یک متلک دیگه بهش بیندازم که اینقدر جملات بی ربط به من تحویل نده، اما تصمیم گرفتم بی خیال مزه پرانی ها و حاضر جوابی های ذاتیم بشم.
آرش وقتی دید به حرفش خندیدم لبخندی بر لب آورد و گفت: این که چیزی نیست. تازه من در کنار سوارکاری، ائروبیک و رقص عربی هم کار می کنم.
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:
- ائروبیک؟!!! رقص عربی؟!!!
آرش بلند شد ایستاد و بعد از اجرای چند حرکت نرم شروع کرد به لرزوندن سینه های برجسته و باسن خوش فرمش و گفت:
- بله عزیزم، ائروبیک، عربی. من به واسطه گی بودنم بیشتر به خصوصیات زنانه ام اهمیت می دهم تا مردانه.
یکد فعه خشکم زد. با دهان باز داشتم بهش نگاه می کردم که گفت:
- چیه؟ نکنه تو هنوز متوجه نشده ای که یک گی هستی؟ یا اینکه با خودت هنوز کنار نیومده ای؟
متعجب ازش پرسیدم:
- ولی تو از کجا فهمیدی؟
جواب داد:
- بچه که نیستم عزیز. ناسلامتی من خودم سردسته گی های شمال تهرانم.
از این حرفش زیاد خوشم نیومد. احساس می کردم داره شهرش و منطقه سکونتش و وضعیت مالیش را به رخ من می کشه؛ اما چیزی نگفتم. در عوض ازش پرسیدم: تو چطور جرأت کردی به این راحتی و همین روز اول به من بگی که گی هستی؟ نترسیدی مشکلی برات پیش بیاد؟
- نه بابا، واسه بچه مایه دارها هیچ وقت هیچ مشکلی پیش نمی یاد. کافیه پدرم چند میلیون ناقابل رشوه بده تا طرف دهنش بسته بشه.
از شنیدن این حرفش دیگه خیلی دلخور شده بودم. بهش گفتم:
- اوکی. من فکر می کنم تو بهتره بری بگردی یکی مثل خودت را پیدا کنی.
دستم را محک گرفت و گفت:
- کجا می ری؟ حالا چرا ناراحت شدی؟ ببین به نظر من هیچ کس به اندازه تو به من شبیه نیست. خوش چهره و خوش قیافه و جذاب و مهم تر از همه گی. اگر دیدی من اول کار اینطوری صحبت کردم دلیلش این بود که می خواستم وقت را تلف نکنم و زود برم سر اصل مطلب. ببین واقعیت اینه که با پول خیلی کارها می شه کرد. من با پول تونستم طبق روحیات خودم زندگی کنم. حداقل مجبور نیستم مدتها صبر کنم تا به یکی اعتماد کنم و زمان را از دست بدهم. من مطمئن بودم تو یک گی هستی. اما نمی دونستم آیا خودت هم می دونی یا نه. آیا تو زرد از آب در میائی یا نه. خوب فوقش اگر تو زرد از آب در میومدی راحت دهنت را به کمک همین کمیته انضباطی دانشگاه می بستم. اما الان در عوض ما می تونیم کلی با هم خوش باشیم.
- ببین اگه ازین بچه پولدارهائی که خوشی زده زیر دلت و هوس یک بچه خوشگل کردی بهت گفته باشم که من بوت نیستم.
با شنیدن این جمله، آرش یکدفعه من را کشید توی بغل خودش و به نرمی در میان بازوان خوش تراش و بی مویش فشار داد. برای یک لحظه خیلی ترسیده بودم. با خودم گفتم ای دل غافل الانه که مورد تجاوز قرار بگیرم. به خریت خودم و اعتمادی که بهش کرده بودم لعنت فرستادم و سعی کردم خودم را از میان بازوهاش بیرون بکشم اما او من را محکمتر در بغلش فشرد و گفت:
- کجا می ری عزیزم؟ من بوت می خوام چه کار؟ من خودم بوت ترین گی روی زمینم.
داغی تنش حسابی حشری ام کرده بود. احساس می کردم دیگه تحمل هیچ چیز را ندارم. وقتی لبهاش را روی لبهام گذاشت و دستش را برد زیر پیراهنم دیگه نتونستم ازش بگذرم.
آه! زمان چقدر زود گذشت. بعد از گذشت یکسال پدر آرش او را برای تحصیل و زندگی فرستاد آمریکا و من اینجا توی دانشکده درمیان یک عده پسر دختر باز و یک عده دختر به دنبال شوهر تنها ماندم.
آن چهارسال هرچند برای من سخت بود اما حداقل دانشکده برای من بوی آرش را می داد. آرش خیلی به من اصرار کرد که با او به آمریکا بروم و گفت می تونه شرایط مناسبی برای من فراهم کنه اما من نمی تونستم قبول کنم. درواقع نمی تونستم به پدر – مادرم بگویم روی چه حسابی و با کدام پول و به چه دلیل دارم از ایران می رم. شاید هم واقعا می تونستم و باید از خیلی چیزها می گذشتم که نگذشتم.
چندی پیش خبر ازدواج آرش را با پسری اهل آمریکای جنوبی شنیدم. عکسش را برای من فرستاده بود. به اندازه تمام عمرم از اینکه با او نرفته ام پشیمون بودم. دیگه هیچ چیز در زندگی برای من ارزش نداشت. مثل روز برای من روشن بود که خودم را با دست خودم بدبخت کرده بودم. فقط یک آرزو داشتم، مرگ.
غمگین و افسرده روی صندلی ام در کلاس نشسته بودم. خانم برنجی اصل تهرانی با عشوه و ناز داشت برای یکی از پسرها در مورد خودکشی شاگرد طلافروشی پدرش صحبت می کرد. با پوزخندی بر لب داشتم به حرفهاش گوش می دادم چون کاملا مشخص بود که با تعریف آن ماجرا داره در مورد شغل پدرش و میزان ثروت او صحبت می کنه تا دل مهیار را به دست بیاره. درحالیکه داشتم به حرفهاش گوش می دادم یکدفعه برگشت و با لبخندی برلب نگاه پرمعنائی به من انداخت. تازه متوجه شده بودم که اینهمه عشوه را برای من می ریخته. اصلا حوصله خانم برنجی اصل تهرانی را نداشتم. پاشدم از کلاس برم بیرون که خانم برنجی، که از این کار من حرصش گرفته بود، صدایش را بلند تر کرد و گفت:
- با سیانورهای توی طلافروشی پدرم خودکشی کرده بود. آخه می دونید طلا فروشها واسه برق انداختن طلاها از سیانور استفاده می کنند.
دم در کلاس یکدفعه بر جا ایستادم. خودکشی با سیانور! مرگ آنی با کمترین میزان عذاب و رنج. بهتر از این نمی شد. آنقدر هیجان زده شده بودم که یکدفعه برگشتم گفتم: ممنون خانم برنجی اصل تهرانی.
آنروز عصر به چند داروخانه سر زدم اما نمی دونم در قیافه من چه می دیدند که هیچکدامشان حاضر نشدند به من سیانور بفروشند. شاید هم واقعا سیانور را به هر کسی نمی فروشند. اما خوب همه یک جوری نگاهم می کردند. خسته شده بودم. خجالت می کشیدم وارد داروخانه بعدی بشوم. مونده بودم چه کار کنم که یکدفعه به خاطر آوردم طلافروش ها هم سیانور دارند. اما مسلما یک طلافروش به من سیانور نمی داد. باید یک فکری می کردم. تصمیم گرفتم برم خونه و بنشینم درست فکر کنم تا ببینم سرانجام چه کار می تونم بکنم.
وقتی رسیدم خونه اینقدر خسته بودم و غمگین که سرم را گذاشتم روی بالشت و خوابیدم. آن شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم دارم ماکت یک قصر زیبا را می سازم. یک قصر بزرگ و زیبای طلائی. همانطور که مشغول ماکت سازی بودم یک دفعه یک چکش و میخ برداشتم و شورع کردم روی دستگیره در قصر را کندن. مثل یک منبت کار حرفه ای عمل می کردم. اما آن چیزی که روی آن کنده کاری می کردم طلا بود. همانطور که مشغول کار بودم یکدفعه سایه ای را بالای سر خود حس کردم. سرم را برگردوندم دیدم آرش ایستاده بالای سر من. لبخند ملیحی بر لب آورد و گفت: دلم می خواد قصرم را خیلی قشگ بسازی عزیز، این خونه من و خوزه است. خوزه را کی می شناسی؟ او شوهر جدید منه.
یک دفعه از خواب پریدم. عرق سردی روی تنم نشسته بود. درد نبودن آرش بیش از هر زمان دیگری آزارم می داد. واقعیت خنجر خودش را تا ته در قلبم فرو برده بود. صورتم را فشار دادم روی بالشت و زار زار گریستم. به خوابم می اندیشیدم و به خودم که با دستهای خودم قصر بدبختی خودم را بنا کرده بودم. دلم می خواست بمیرم. واقعا دلم می خواست بمیرم. من باید می مردم. یکدفعه فکری به ذهنم رسید. من باید خودم را می کشتم. فقط باید کمی صبر می کردم. نمی دونم چرا بین اینهمه راه برای خودشکی گیر داده بودم به سیانور. شاید چون می ترسیدم و فکر می کردم این راحت ترین روش مردنه. به هر حال هر چه که بود فکر جدیدی به ذهنم رسیده بود. باید مدتی به خودم فرصت می دادم. تصمیم گرفته بودم در یکی از مغازه های بازار هنر مشغول به کار شوم تا کنده کاری روی طلا را یاد بگیرم. می خواستم قصر آرزوهای خودم و آرش را بسازم و برای او بفرستم. وقتی قصر آرزوهایم به دست آرش می رسید من در دل خاک آرمیده بودم.
اینقدر برای رسیدن به هدفم بی قرار بودم که اون روز نرفتم دانشگاه. فورا راهی بازار هنر شدم. سعی کرم ساده ترین لباسم را بپوشم و خودم را یک شاگرد مغازه جا بزنم. وارد چند مغازه اول که شدم هیچ کدام کار کنده کاری بر روی طلا انجام نمی دادند. چند مغازه بعدی هم شاگرد نمی پذیرفتند. هرچه التماس کردم گفتند ما وقت نداریم. ناامید و درمانده از بازار خارج شدم. رفتم توی پارک هشت بهشت روی یک نیمکت نشستم. یک پسر فال فروش آمد جلو و التماس کنان از من خواست تا از او فال بخرم. یکدفعه به ذهنم رسید که یکبار دیگه از مغازه دارها تقاضای کمک کنم. می خواستم بابت کارم به آنها پول بدهم. یک چیزی مثل شرکت در یک کلاس آموزشی. من باید پای خودم را به داخل یکی از اون مغازه ها باز می کردم. مجدداً به بازار هنر برگشتم. پشت ویترین اولین مغازه ایستادم تا ببینم صاحب مغازه کی بوده؛ چون یکی از مغازه دارها با من خیلی بد برخورد کرده بود و من می ترسیدم وارد مغازه اش شوم. حدس می زدم همون اولین مغازه بوده باشه. خواستم زیر چشمی و با احتیاط داخل مغازه را دید بزنم که یکدفعه دیدم یک پسر جوان داخل مغازه ایستاده. من همین نیم ساعت پیش آنجا بودم. یادم نمی یومدهمچین کسی را دیده باشم؟ ایستاده بودم پشت شیشه و داشتم او را نگاه می کردم. یک لحظه دیدم با سر به من اشاره می کنه که برم تو. وارد مغازه شدم. پرسید: امری داشتید آقا؟
قد نسبتا بلند، ابروهای زیبای برداشته شده، سر کم مو، پوست نسبتا تیره و چشمان مشکی نافذش من را محو تماشای خودش کرده بود، طوریکه فراموش کرده بودم برای چه کاری رفته ام آنجا.
پسر جوان طلا فروش بدون اینکه عکس العملی نسبت به حالت سردرگمی من نشون بده گفت: من فکر کردم حتما چیزی پسند کرده اید که شما را به داخل مغازه دعوت کردم.
با شنیدن دوباره صدای او به خود آمدم و به خاطر آوردم که برای چه کاری آنجا رفته بودم. یک دفعه گفتم. سلام من مهرداد هستم. دانشجوی ترم آخر معماری. راستش دوست داشتم در کنار ماکت سازی کار کنده کاری روی طلا را هم یاد بگیرم. اما قبل از شما یک نفر دیگه توی این مغازه بود و راستش من را حسابی دعوا کرد.
نمی دونستم چرا اونطوری شده بودم. قرار نبود خودم را یک معمار معرفی کنم. من یک شاگرد مغازه ساده بودم.
- پس شما بودید که دنبال یک اوستا می گشتید؟ پدرم به من گفته بود که مواظب باشم شما برنگردید. راستش چند وقت پیش یک شاگرد داشتیم که برای ما کلی دردسر درست کرده بود برای همین پدرم الان به کسی اعتماد نمی کنه. حالا چرا خودت را آرشیتکت معرف می کنی؟ ببین پدر من دیگه به راحتی گول کسی را نمی خوره.
- نه من واقعا معماری می خونم. راستش فکر می کردم اگر خودم را یک شاگرد ساده معرفی کنم راحت تر به من اعتماد می کنید.
- خیلی خوب. گذشت زمان همه چیز را ثابت خواهد کرد. اگر واقعا به این کار علاقه مندی باید کمی حوصله کنی. ما با هم مدتی دوست می شیم تا من تو را خوب بشناسم. بعد اگر دیدم آدم درستی هستی با پدرم صحبت می کنم تا تو را به شاگردی بپذیره. من بهزاد هستم و با پدرم اینجا با هم کار می کنیم.
- چه اسم قشنگی داری. درست مثل خودت.
بهزاد نگاه معنی داری به من انداخت و من احساس کردم سوتی بزرگی جلوی او داده ام.
حدود شش ماه از آشنائی من و بهزاد گذشت. بعدها فهمیدم که بهزاد با همان نگاه اول فهمیده پسری که محو تماشای او شده یک گی هستش و تصمیم گرفته از بی حواسی من استفاده کنه و من را بکشونه توی مغازه. بهزاد هم فهمید که من آنروز با چه هدفی تصمیم گرفته بودم شاگرد مغازه آنها شوم.
اگر می خواهید پایان این داستان را بدونید باید بهتون بگم که تا بهزاد آمد من را بشناسه و به من اعتماد کنه، ما عاشق هم شده بودیم و پای من جور دیگری به آن طلا فروشی باز شد. درس من تمام شد و من مشغول به کار شدم. بهزاد الان دنبال کارهای سربازی منه تا بتونه من را معاف کنه. هم پدرش آشنا داره و هم اینکه از نظر مالی می تونه کمی کمکم کنه. من هم اینبار تصمیم گرفته ام آن غرور بی جایم را بگذارم کنار و کمک او را از صمیم قلب پذیرفته ام چون اینبار نمی خواهم به خاطر غرور بی جایم بهزاد را هم مثل آرش از دست بدهم. الان به این نتیجه رسیده ام که وقتی دو نفر عاشق هم باشند این چیزها بین آندو معنی نداره. امروز به یک نتیجه خوب دیگه هم رسیده ام؛ حتی اگر خدای نکرده بهزاد را هم یک روزی از دست بدهم هرگز به مرگ فکر نخواهم کرد. چون مطمئنم که باز هم یک روزی در آینده ای دور یا نزیک، یک مرد خوب دیگری مثل آرش یا بهزاد در زندگی من خواهد بود.
دیشب از آرش یک ایمیل دریافت کردم. عکس جدیدی از خودش و خوزه و سگشون سندی را، با یک پسر 1 ساله سیاهپوست برای من فرستاده. این آرش همیشه هوله. هنوز یکسال نیست که ازدواج کرده، آقا هوس کرده مامان بشه و رفته بچه آورده. جمله آخر ایمیلش را که خوندم اشک از چشمانم جاری شد:
اسم پسرم را به یاد تو گذاشته ام مهرداد.
[...] بي عنوان [...]
وای خدای من کسری جان
نمیدانی با این داستان که به پوریا و واراند و من تقدیم کردی چقدر قلبم را منقلب نمودی کسری جون . یاد خیلی چیزها افتادم یاد همه خاطرات خوش و لحظه های زیبای زندگی
نمدونم چگونه از این همه مهر و محبتی که داری تشکر کنم
فقط میتوانم بگویم که
دوستت دارم ، همیشه
شبیه هدایت … ؟ نشد ؟ شد ؟