تولد

14 07 2007

 

دیشب خیلی عصبانی بودم. از اون شبهائی بود که زده بودم به اواخر سیمم. داشتم می رفتم خرید، از یک کوچه نسبتا خلوت عبور می کردم و خوب درست مثل وقتهائی که عصبانی هستم به خدا بد و بیراه می گفتم: لعنتی چی می خواهی از من؟ خیلی حال می کنی ببینی من عذاب می کشم؟ تو فقط و فقط یک عوضی هستی. خیلی راحت می تونی با یک حادثه شر من را از روی این زمین لعنتی کم کنی، اما انگاری خیلی حال می کنی من زنده ام و زجر می کشم و تو نگاه می کنی. تو یک بیمار روانی هستی که از مشاهده زجر کشین دیگران لذت می بری. لعنت به تو.

گروووووووووووووووووووووووووووومپ.

خوردم زمین. چند ثانیه نشستم و بعد برخاستم. یک نگاه به گوشی موبایلم انداختم، سالم بود. خودش خوب می دونست که اگر گوشی من شکسته شده بود…، بگذریم. از جا بلند شدم و ادامه دادم: ببین اگر فکر می کنی که من این خوردن زمین را به حساب دشنامهائی می گذارم که به تو دادم کور خوندی. این به اون هیچ ربطی نداره. حالا که چی؟ منظورت چی بود؟ چی می خواستی به من بگی؟ چرا من خوردم زمین؟

خوب این خدای من همیشه با خود من مستقیم حرفش را می زنه. فکر نکنید می خوام بگم من با عالم غیب در ارتباطم ها. ها ها ها ها. من اصلا از این چرندیات خوشم نمیاد. اصلا این خدای من آسمونی نیست. زمینیه. حالا هر کی که هست و اصلا آیا هست یا نیست به هر حال من باهاش حرف می زنم. و او همیشه به طور مستقیم با خود من حرف می زنه. اصلا من و او تا خودمون دو تا با هم حرف نزنیم نمی فهمیم اون یکی چی می گه و چی می خواد. خوب من آدم غر غروئی ام اما ته همه این چیزها مثبت نگرهم هستم. از هر حادثه ای به دنبال اثر مثبتش توی زندگیم می گردم. دیشب هم همینطور. مثل همیشه با ناباوری بهش گفتم که چی می خواهی به من بگی؟

خوب چند ساعتی بعدش من تصمیم گرفته بودم یک وبلاگ بزنم. داشتم توی ذهنم برنامه ریزی می کردم. بعد از اونهمه اعصاب خوردی و تصمیمات جدیدی که گرفته بودم، بعد از اونهمه احساس غربت و تنهائی، بعد از اینکه می دیدم باز مثل همیشه منم و اون مشکلاتی که دارم و اینکه هیچ امیدی به بهبود اوضاع و هیچ امیدی به یافتن هیچ انسانی مثل خودم ندارم، هیچ امیدی به داشتن یک زندگی آرام و نرمال، اینکه شاید مجبور بشم یک روزی از دیار پارس رخت بر بندم، شاید ماورای آبها یک نفر را بتونم پیدا کنم که بخواد مثل خود من زندگی کنه و عشق بورزه، اما به کجا باید رفت؟ آن زمان کی فرا می رسه؟ ده سال دیگه؟ یا هیچ وقت.

به دنبال این افکار بود که من تصمیم گرفتم این وبلاگ را متولد کنم. تصویر زمین خوردنم جلوی چشمم آمد و تصویر چند ثانیه بر زمین نشستنم و بعد برخاستن. من باز یکبار دیگه زمین خورده بودم و باز برخاسته بودم. زمین می خوری و بر می خیزی، زمین می خوری و بر می خیزی. شاید تولد این وبلاگ هم نوعی بر خاستن بود بعد از یک زمین خوردن دیگه.

دیشب تصمیم گرفته بودم با خودم تنها باشم. دور از دیگرانی که من را در قفس اسیر کرده بودند. دیشب در بین جمعیت قدم می زدم با فکر اینکه من یک انسان هستم نه با دید اینکه یک لزبینم. احساس خیلی خوبی بود. آدمها از کنارم رد می شدند یا از رو به رو به سمت من می آمدند و من عبور می کردم با آرامش. یک دختر قد بلند نظرم را جلب کرد. داشتم فکر می کرم چه خوشگله حیف که خیلی بد سلیقه است. قدم هایم را تند کردم که برم ببینمش. پشتش به من بود و من فقط یک تصویر مبهمی ازش دیده بودم. کمی صورتش را به عقب برگردوند تا با بغل دستی اش که درست نصف اوقد داشت حرف بزنه. باز هم درست ندیمش، خودم نخواستم ببینمش چون به نظرم اومد که قیافشم مثل سلیقش چنگی به دل نمی زنه. بی خیال چشم چرونی شدم و زود از کنارش رد شدم.

آدم اینجا تنهاست، و در این تنهائی، سایه نارونی، تا ابدیت جاریست.

مهم نیست اگر شعر را درست ننوشته باشم. این شعر برای من الان همین معنی را داره. به نظر من که خیلی شعر باحالیه. من اینجا آدمم، من اینجا تنهام، اما زیر سایه خودم به ابدیت می رسم. وقتی تنهام، در این تنهائی آروم ترم. بی هیچ حضور دیگری، نه گی ای، نه لزبینی، نه استریتی، نه بایسشکوالی. تنها کسی که باهاش حرف زدم دیشب، و او کسی بود که به من کمک کرد برای ساختن این وبلاگ. یک پسر بایسکشوال که باهاش راحت بودم. کسی که فقط راجع به تنظیم وبلاگم باهاش چت می کردم و وقتی باهاش حرف می زنم دچار استرس نمی شم. یاد آور هیچ چیز بدی نیست. تنها کسیه که باهاش به طور معمولی چت می کنم. گیر نمی ده به من، مثل دو تا آدم با هم حرف می زنیم. قرار نیست برای چیزی تصمیم گیری کنیم. تنها کسی که خودم با چراغ خاموشم بهش سلام می دم و باهاش حرف می زنم. یک جاهائی هم با هم هم عقیده و هم سلیقه هستیم، شاید هم بیشتر جاها. عکس یک پسر ناز را به من نشون داد. صورت ظریف و بچه گانه ای داشت. اما خوب من را جذب نکرد. منهم بهش گفتم از قیافش خوشم نیومد، خندید. اما خوب مشخص بود که راست می گه هم دختر کش بوده هم گی کش و هم بایسکشوال کش. فکر کنم فقط لزبین کش نبوده. ها ها ها ها. حتی وقتی دیدمش مثل بعضی از پسرهای خوش قیافه آرزو نکردم که کاش دختر باشه چون با اینکه هیچ عیبی توی صورتش نداشت اما من را جذب نکرد. خوب شاید از زاویه دیگری اگرببینمش من را هم جذب کنه. البته صحبت بر سر قیافه است نه بقیه جوانب شخصیتی وی ــ شخصیت محبوب این دوست بایسکشوال من.

خوب دوست من، برای تشکر به خاطر کمک و راهنمائیهای ارزنده ات و برای احترام به سلیقه ات و علاقه ای که به اون آقای خوش قیافه متشخص داری، اولین پست خودم را به تو تقدیم می کنم، به آرمین عزیز.

 


Actions

Information

Leave a comment